عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

پرونده 88

پرونده ٨٨ از انجایی باز می شود که اولش فکر می کردیم تا آخر تیر تمام می شود دانشگاه! و داشتیم می دویدیم برای تمام شدنش!

بعد ادامه پیدا کرد تا خرداد و بالاخره به هر مصیبتی واحد ها تمام شد و امتحان ها هم! و داغ های زیادی به دلمان گذاشتند عده ای!

و ما رفتیم هند! و هفته ای را فقط با روزنامه ها و تلویزیون هتل از ایران خبر می گرفتیم!

برگشتیم و هم چنان همان چیزی بودیم که گاهی دوستان و اساتید تعجب می کردند از اینکه چه می گوییم! گاه به طعنه! گاه با مهر و محبت! گاه با خشونت ابراز می کردند!

و تابستان به تب و التهاب پایان نامه و دفاع و انتخابات گذشت! و خدا را چند صد بار شکر کردم که تابستان فرصتی شد برای شناخت! و بعد مهر و آبان! رفتیم آلمان! تا دفاع سوری شود! و ما با مقاله ایندکس شده در ISI خودمان را از شرّ دوستی (!) حاکم در روابط اساتید رها کنیم!

و البته از شهریور عزم خودمان را جزم کردیم که فضولی کنیم توی کار روزنامه ای ها! که کم و بیش هم شد! (ولی در همین حد فضولی!)

بعد آذر آمد و بالاخره دفاع کردیم و قسم خوردیم که حق بیماری را ضایع نکنیم و کاری را که توانایی اش را نداریم انجام ندهیم و حریف عفاف را رعایت کنیم و جز به ضرورت شرعی و قانونی اسرار بیمارمان را آشکار کنیم! دفاع دو نفری! با زینب!

البته دوستانی بودند که اون وسط با اس ام اس گزارش می گرفتند! و البته ما رو هم از کنایه هاشون محروم نمی کردن!

زینب حدودا یک ماه بعد از قسمش رسما دکتر بودنش را ثبت کرد و من همچنان فارغ التحصیلم فقط!

در این فاصله محرم و صفر امسال خاص گذشت! فضای جامعه و هیئت جور دیگری بود! و عاشورا!  عاشورا! لعن الله علی اعداء الحسین (ع)!

آخرش هم اسفند آمد و همین چند روز پیش هم نوشتم که خوبی اش خیلی بیشتر از بدی بهمن خواهد شد!

این وسط آدمهایی که فکرش را هم نمی کردم رفتند پی زندگی خودشان! سمانه! زهرا!  و زهرا کوچولو! کوثر! و ...

دوستانم به نوبت دکتر شدند! این بار واقعی!

انسانهای جدید ٨٨ خیلی زیاد نبودند! ولی کسانی که خواستند نباشند هم بودند! دلم برای یکی دوتایشان تنگ خواهد شد! بسیار!

سال ٨٨ برای ٢۴ ساله شدن سال خوبی بود!  

راستی من به شدت در انتهای سال ٨٨ از موسوی و دار و دسته اش تشکر می کنم که باعث شدند خیلی چیزها برای نسل جوان تبیین شود!شاید اگر فتنه ی آنها نبود، نه اینهمه از تاریخ انقلاب، نه اسلام در جامعه مجددا مطرح نمی شد! و حتی دوستان نزدیک ناشناخته را هم پیدا نمی کردیم! من از تمام فتنه گران به خاطر بلوغ غربال گونه ای که برای انقلاب عزیز رقم زدند تشکر می کنم تا ما نسل سومی ها راحت تر فرق دوست و دشمن را بفهمیم!

من فکر می کنم باید در آخر ٨٨ از کروبی هم تشکر کنم که قبل و بعد انتخابات برای ما به اندازه سریالهای طنز 90 قسمتی خنده آفرین شد!

البته تشکر ویژه ای هم باید از رهنورد داشته باشم که هم خودش طنز پرداز شده بود و سوژه ایجاد می کرد (ماجرای مدل داماد و پسر) و هم از او به عنوان طنز استفاده می شد که سردبیر مجله ای مصاحبه کند که لزوما سومین نظریه پرداز دنیا نباید نظریه خاصی داده باشد!

٨٨ سالی بود که من و هم سالانم دیدیم چطور تاریخ را تحریف می کنند! دیدیم چطور نفاق پنهان آشکار می شود! دیدیم چطور عاقبت به شر می شوند! دیدیم چطور به راحتی بعد از ٢٠ سال سکوت اولین کلام دروغ به پا می شود و بعد فتنه ایجاد می شود.

و البته دیدیم که یدالله مع الجماعه!‌و دیدیم که چطور همه آنهایی که لنگیشان آشکار و پنهان بود دور هم شدند اما باز هم دیدیم هیچ کس توان موریانه شدن برای پایه های این انقلاب را ندارد! حتی اگر به ابر قدرتهای عالم ماده وصل شود! که این نظام الهیست و به عالم معنا وصل!و در اخر ما تمام این چندساله ی رنجمان را دیدیم که بالاخره شیشه ی عمر دیوگونه اش بر زمین افتاد و شکست! آخر ٨٨ حس می کنم تمام حرص و جوشهایی که از ١۵-١۶سالگی تا حالا بر سر نامردی عده ای زده بودیم بالاخره یک جایی اثر کرد!یاد تمام اتفاقات مجلس  و شورای شهر و ریاست جمهوری و بنیاد باران و ترور ها و قتل ها و فضای مایوس سالهای اصلاحات افتادم! دلم خنک شد که ٨٨ آغاز مرگ تمام این اتفاقات بد شده!  

آخرین جمله هم اینکه از این که دیگر مجبور نیستیم بنویسیم ٨٨ خوشحالم!‌چون واقعا بدریخت بود!

پ.ن: می رویم غرب کشور برای سال تحویل!

پ.ن: سال نوی همه مبارک!

   + مائده ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()