عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خواندنی های کافی شاپ

1.       اگر این دقیقه ها به صبح برسند خیلی مرد بوده اند در گذشتشان!

دیوانگی گاهی فقط خود خود سکوت است ؛ آنجایی که هم خودت می خواهی حرف بزنی و هم می خواهند حرف بزنی و این بغض لعنتی...

 

چه خوب که شما چند تا کوچولوی قرمز جلوی ساعت ماشین بودید!

دیوانگی عین بغضی ست که قورتش می دهی و عین بچه های 6 ماهه می دود تا به سرمای بیرون از حلقت برسد و تو دهانت را می بندی تا زیر فشار دندانها له شود! ماکزیمم نیرویشان چه قدر بود؟ 100 کیلوگرم بر سانتی متر مربع؟!

دیوانگی خود بودن است در موقعیتی که هی فکر می کردی "نه اتفاق نمی افتد" و یک هو...

 

2.       مشهد رفتیم کافی شاپی که ... ای... بدک نبود!
جایی توی منویش این ها را نوشته بود:

لیوان چای خالی...سرد...روی میز
انگشتهای من یخ زده روی زانوهام
حرف های گفته نشده
جایی توی فضای خالی میان ما...
بیرون افتاب غوغا می کند...

سردم است
سردم است...
پ.ن: (ولی الان دارد باران می بارد)

پ.ن: فایل 30 رفته تو دستم اساسی! شاید به اندازه وورکینگ لنث! یعنی ایدز و هپاتیت می گیرم؟! به مریضم نمی خورد اهل این جور درد و مرضا باشه!!

 

 

 

   + مائده ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()