عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

درست همان لحظه که فکر می کنی تصمیم درست را گرفته ای، یک چیزی یادت می آید؛ حرفی را که سالها گفته ای ، توصیه ای که به هر که دوستش داشته ای کرده ای و حالا خودت می خواهی خلافش عمل کنی!

خودت را می نشانی روی صندلی مقابل و بعد می آیی این طرف و می گویی: " اعتقاد نداری به عقیده ات؟ "

آن طرفی جواب می دهد:" چرا! "

سوال می کنی:" پس چه کار می کنی؟ 2 تا درست در یک زمان مقابل هم نمی ایستند. خودت باش. بلند شو. برو چند قدم عقب تر."

خود روی صندلی مقابل یادش می آید کلاس زیست سال سوم را. معلمی که اگر چه عجیب بود حرف خوب هم گاهی می زد! نه برای زیست که برای زندگی! می گفت: " اگر رفتی پای تخته و جو مسئله تو را گرفت، بیا عقب. تا نزدیک صندلیت. نه اینکه بنشینی، نه. خوب نگاه کن. جامع نگاه کن و بعد بدو برو جواب را روی تخته بنویس و با افتخار کنارش بایست.

خود صندلی مقابل دستش را روی میز گذاشته. دستت را دراز می کنی . گرمای کف دستت را تقدیم به سرمای پشت دست خودی می کنی که باید بدود و جواب مسئله را بنویسد.

   + مائده ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()