عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

فاطمه من!

چه خوب که تو هیچ وقت اینجا را نخواندی و نمی خوانی! هیچ وقت!

کاش امشب تلویزیون نبینی! کاش سریال مسخره کانال 2 را نبینی! اسمش این بود: "یک لحظه دیرتر"

فاطمه! کاش اجازه می دادی بیاییم به دیدنت!

فاطمه!

آن بازیگری که از گردن به پایینش تکان نمی خورد بعد از تصادف هیچ وقت نفهمیده که چه چیزی را بازی می کند! قسم می خورم نفهمیده! و آن که نقش مادرش را بازی می کرد هیچ وقت نفهمیده وقتی "مامانی" بگوید همه زندگی ام را می دهم که دخترم دوباره راه برود، یعنی چه!

هیچ وقت معنی آتروفی عضلانی را نمی فهمند! معنی ساکشن! معنی تشک مواج! معنی خیلی چیزها را

فاطمه حالا که نمی خوانی این صفحه را می نویسم که نمی دانم باید تو ومعصومه و مامانی را دعوت کنم برای جلسه ی دفاع یا نه! ناهار جمعه را هم نمی دانم!

از هادی حالت را هفته پیش پرسیدم! چه خوب یادش بود که من باید دفاع کنم به زودی!

فاطمه من! من بدون تو دیگر پارک ساعی هم نرفتم! ما نرفتیم! دیگر هیچ کداممان همدیگر را خیس نکردیم!

دیگر روی موکت کف سالن اجتماعات سر کلاس نخوابیدیم! عکس هم نگرفتیم از هم سر کلاس!

هیچ واحدی هم نداشتیم که با هم برداریم فقط برای شلوغ کردن!

فاطمه ی خوب!هنوز هم مثل هر روز بیمارستان دعا می کنی که چه خوب این اتفاق برای هیچ کدام از ماها نیفتاد؟!

فاطمه آخرین کیک تولد همانی بود که توی بیمارستان آوردیم! دیگر حتی تولد هم نگرفتیم بدون تو!

فاطمه تو را به خدا خوب شو!

دلم می خواست امشب تلویزیون کانال دو نداشت!

 

 

 

   + مائده ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
    پيام هاي ديگران ()