عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دلم که تنگ می شود می رسد به ویرانی!

 خواندنش واجب است.

هنوز یادم هست! محله ای که ناآشنا بودم در آن! سه تفنگداری که حالا تکیه گاهم شده بودند! مراسمی که پر از بغض بود! نامه ای که همان جا نوشتم و یادم هست که مطمئن نبودم که قبل از خواندن گم نمی شود در آن شلوغی!

و چند ساعت بعد در راه مشهد! و سفری که پر بود از یاد مادری که پرواز کرده بود! و دعا برای دوستی که می رفت تا بزرگ تر شود!

و حالا بعد از یک سال و نیم وقتی نوشته اش را خواندم مطمئن شدم خیلی بزرگ شده! یک آدم بزرگ واقعی!

پ.ن: دلم بدجوری برای آن گوشه گوهر شاد تنگ شده! چرا نمی شود بروم؟! خدایا فقط به اندازه یک نجوا از همان ستون آخر! به اندازه یک دل سیر نگاه به آن گنبد طلایی!  یک زیارت نامه در صحن انقلاب! و قد یک دعای ١۶ صحیفه کناره همان ستون همیشگی شبستان مسجد گوهرشاد! خدایا! دلم تنگ شده! برای قدمهایی که سربزیر برمی دارند تا برسند از خیابان امام رضا به باب الرضا و اذن دخول بخوانند! بعد زانوهایشان می لرزد تا برسند به ورودی تک تک صحنها و در هر ورودی سلامی بدهند و ثانیه ای زل بزنند به آن گردی نورانی و دلشان با اشکهایشان بلرزد و بیفتند پیش پای زائران نور! 

   + مائده ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧
    پيام هاي ديگران ()