عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بعد از ارومیه و شاید قبل از ...

من هنوز دلم برای کلاسهای ساعت 7 و نیم صبح تنگ نشده!

مادر می گفت اول مهر که دوستانت بروند کلاس دلت می خواهد تو هم دوبار کلاس بروی ولی هنوز این طوری نشده ام! شاید علتش این است که آن موقع راه و کار مشخص بود و حالا.... حاضر بودم 2-3 درس نظری می گذراندم و کسی این پایان نامه را اصلاح می کرد و دفاع می کرد! دل و دماغ دفاع از کاری که 4 سال فکر و ذکرم شده بود هم پر کشیده!

ارومیه که بودیم خیلی جاها نمی فهمیدم ملت چه می گویند! شاید تمرین بود برای هفته ی بعد! اگر رفتنی شدیم که پست بعدی را از بلاد کفر می نویسیم! اگر هم ماندیم که می دویم دنبال پایان نامه!!!

تنوع عجیبی را هوس کرده ام! که حتی خودم نمی دانم چیست! فقط یک تفاوت جانانه شاید سر ذوقم بیاورد! منتظرم!

حافظ هم عجب حرف فهم است ها:

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه

که شنگولان خوشباشت بیاموزند کاری خوش!

 

اجالتا باید بریم دنبال می و ساقی گویا!!! :)

   + مائده ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤
    پيام هاي ديگران ()