عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

تو از باغ به پنجره مي نگري ! من از پنجره به تو و سرسبزي باغ.

تو از دريا به ساحل نگاه مي کني! من از ساحل و از روي شنها به تو و امواج.

تو از آسمان به زمين مي نگري! من از زمين به تو و ابرها.

تو از روشني به تاريکي نگاه مي کني ! من از تاريکي به تو و درخشش! به روشني.

تو از زندگي به من مي نگري ! من از ....

تو مرا مي بيني در چارچوب پنجره , خشکی ساحل , در سياه زمين, در عمق تاريکي و در خودم.

من تو را در سبزي باغ , در خروش دريا , در آبي آسمان , در تلالو رنگها و در عشق زندگي .

چه با شکوهي تو! وقتي در اوج مي ايستي.

حتي به ديدنت افتخار مي کنم.

......حتي اگر نبينمت.

 

   + مائده ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()