عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

شاعر که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست

من خودمم فقط کمی خسته تر از همیشه!

من خودمم فقط کمی دل شکسته تر از همیشه!

من خودمم فقط کمی سرکش تر از همیشه!

من خودمم فقط کمی نیش خورده تر از همیشه!

من خودمم فقط کمی غم دارتر از همیشه!

من خودمم فقط اشکهایم نمی فهمند تابستان که می شود با گرمی هوا باید خشک شد! مُرد!

من خودمم فقط هوس دریا، دارد دیوانه ام می کند! و صدای موج مجنونم!

من خودمم فقط ستون آخر گوهرشاد باید دوباره تکیه گاهم شود!

من خودمم فقط دلم تنهایی بی آدمیزاد می خواهد!

من خودمم فقط نمی دانم چرا انگار تشنه ام! تشنه ی یک صحبت طولانی ام! باز نظر کن به پریشانیم!

من خودمم! با همان آرزوها و توان و عقاید فقط ، فقط این نبودن توست که دیوانه ام می کند!! لیلای مجنون رانده ی نیامدنی، دیگر استخوانهایم هم نم کشیده اند و صدای شکستنشان هم به تو نمی رسد! بی صدا، یکی یکی خرد می شوند!

پ.ن: حالا دیگر برای آن مادر در غربت پرواز کرده، فاتحه بخوانید!

پ.ن: بار سوم یا چهارمش را نمی دانم ! باز هم سرم را کرده ام در مائده های زمینی آندره ژید!

پ.ن: داشت برای مادر دوستمان قرآن می خواند که صفحه ای باز شد: الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون!

پ.ن: من خودمم! مهربان، مودب، متمایز! قول می دهم!

 

 

   + مائده ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()