عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ناکام؟

بعد از 5 سال و نیم اعتراف می کنم که از روز اول هم دوستت نداشتم! هم تو می دانستی و هم من و هم همه ی آنهایی که در جریان بودند! من سالها شعار داده بودم و گفته بودم که به تو فکر هم نمی کنم؛ که از تو متنفرم ولی آخرش نمی دانم وسوسه بود یا عشق؛ قبول کردمت! این من بودم که قدرت انتخاب داشتم ولی این تو بودی که بردی! و حالا این منم که همه چیز را به پایت باخته ام! عمرم را!

حالا بعد از حدود 2000 روز سخت آمده ام بگویم دیگر معتادت شده ام و هنوز نمی دانم چه کنم با تو! همه فکر می کنند من و تو چه به هم می آییم ولی من تو را این جوری که همه می بیینند نمی بینم و نمی خواهم! تو را جوری می خواهم که خودت هم در آن بی تجربه ای و خودم هم! اما حداقل می دانم اگر آن شوی می توانم عاشقت شوم! نه اینکه عادتم شوی!

نمی گویم از بودن با تو، همین تویی که همه دیده اند، سودی نبرده ام؛ ولی برای بودن با همین تو بهایش را هم پرداخته ام! دیگران فقط عکسهای یادگاریمان را دیده اند و تبریک ها را شنیده اند و اگر ساده بودند حتی غبطه خورده اند به این همراهی!

"با تو این منم و با تو سرشارم از هر چه....!" هر چه "چه"؟ هر چه تشویق؟ هر چه تبریک؟ هر چه موقعیت شغلی و جایگاه اجتماعی؟ هر چه چه؟

بیشتر باید فکر کنم تا شاید راهی پیدا کنم که ببینم من از این همه حضور به چه رسیده ام؟ و این ثمره ارزش کافی داشته؟

 

 

 

 

   + مائده ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()