عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

تلمذ بایدم!

چند روز پیش خیلی خوش گذشت! آنقدر که 12 شب دوباره اس ام اس زد که خوش گذشت و من مطمئن شدم که احساس من فقط این نبوده!شاید به خاطر صحبتهایی که در مواقع دوتایی بودنمان می زنیم باشد! و ناهاری در کمال ناباوری تقریبن تمامش را خوردیم!

یک موردش این بود که افرادی را می شناسیم در دانشکده یا جای دیگر که خیلی هم اتفاقن بهشان ارادت داریم! چه آنهایی که مشترکن می شناسیم و چه آنهایی که هر کداممان در زندگیمان سراغ داریم و موثر بوده اند، در حالی که از وضعی که امروز داریم همیشه ناراضیند! چون آنی نشده ایم که آنها 100% فکر می کرده اند یا می کنند با راهنماییشان به آنجا می رسیم!

آخر همیشه که نمی شود آدمهای نزدیک به هم، کاملن یکسان باشند! نمونه اش همین گروه تابلوی ما! 5 نفریم از 5 خانواده ها ی نسبتن متفاوت و افکار مختلف ولی خوب می توانیم با هم کار کنیم! حتی گاهی در همین 5 نفر مجبوریم رای بگیریم (عدم توافق) ولی با هم ادامه می دهیم! به 2 شرط: یکی اینکه شرایط همکاری هنوز هست! دوم: با وجود اختلاف عقاید هدف کوتاه مدت در انجام آن فعالیت مورد قبول همه است!

پ.ن: یاد یک بنده خدایی افتادم! جمله های قصار داشت! عجیب جمله هایش مصداق پیدا می کند گاهی! دلم می خواست این روزها ، بیشتر بود تا می دید چه قدر برایش بیشتر از گذشته احترام قائل ام! خدایش طول عمر عنایت کند! ما که خبری از او نداریم این روزها!

پ.ن: دو روز همایش رادیولوژی، یاد روزهایی که تصمیم داشتم متخصص رادیولوژی بشوم را زنده کرد! مطمئنم که نمی خواهم تخصص کلینیکی بگیرم و الا حتما رادیولوژی آنهم با این شدت فیزیک در رویکردهای نوینش، جذاب ترین بود!

 

 

   + مائده ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()