عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

باز هم آذر

گفته بودم آذر را دوست ندارم!

به خاطر تمام آتچه آذر از ما گرفته! و بدتر از آن یادآوری اش! مثل حادثه سی یکصد و سی و گذر شهید مسعود جان نثاری در رادیو جوان!( دقیقن یادم هست که تقاطع بهبودی و آزادی بودم که خبر را از رادیو شنیدم) مثل اس ام اس امروز یکی از حلقه وبی های رادیو برای سالگرد استاد نوذری! مثل مسافران عرفه و آن وداع دردناک در مسجد دانشگاه تهران! و رفتن عجیب و اول مشکوک و بعدها احترام انگیز ناصریا! و امسال هم که احمد آقالو و صدایش در نمایشهای رادیویی! بابک بیات و تمام ملودی هایی که تا ابد روی آنها ترانه های مورد علاقه مان را زمزمه خواهیم کرد!

پارسال و امسال تلخی این یادآوری ها با همزمانی ذی حجه خیلی کم رنگ شد! و پارسال سفید مثل شب بود که بار فراموشی را به دوش کشید!

اما باز هم امسال زهر خودش را ریخت! پدر فاطمه پارسا! دخترکی که شاید در این دو سال و اندی دو جمله هم با هم حرف نزده بودیم؛ ولی همیشه شاد و خندان دیده بودمش! خدایش بیامرزد!

پ.ن: امسال آخرین روز دانشجویی ست که من دانشجوی این دانشگاهم!6 ساله شدم! اگر یک سال اضافه شود مثل سرکه 7ساله قیمتی می شوم! خدا کند این 7 ساله شدن در حال ادامه تحصیل باشد و همین سال آینده محقق شود!

.

.

.

بعد التحریر: فردا عرفه است!

   

   

       

       

       

    

   + مائده ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()