عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اتوبان ارتش. خروجی لوشان.بلوار محک.بیمارستان فوق تخصصی محک

دیشب باران می آمد! و من که باز درد گردنم عود کرده بود به خودم می خندیدم که گرفتگی یک عصب چطور زندگیم را مختل می کند و کودکان محک که تا ظهر پیششان بودیم با این همه درد و مشکل پیش می رفتند!

حتی به ما گفتند که خیلی هایشان نمی دانند سرطانیند! مراقب باشید که چیزی نگویید!

حس درد را می شد توی صورت هر 7-8 نفری که آنجا بودیم دید!

کودکی که هنوز دندانهایش درنیامده بود ولی شیمی درمانی می شد!

میترای 2 ساله که یک هفته بود آب هم نتوانسته بود بخورد و سرم به او وصل بود و حتی نای گریه کردن نداشت!

مبینای 6 ساله که حتی از دیدن من با روپوش سفید ترسید! و 7-8 دقیقه ای فقط برایش نقش بازی کردم تا با هم دوست شویم!

نسترن و مهرگان و امیر حسین و عباس و رادین و .....

آنقدر مشکل و ریسک در راه زنده ماندن این بچه ها وجود دارد که بهداشت دهان و دندانشان برای پدر و مادرشان اهمیتی ندارد!

دیروز دیدم که همه بچه های کلاسمان خودشان را نگه می داشتند تا موقع معاینه و نگاه کردن به دوربین من که عکسها را می انداختم، لبخند بزنند!

پ.ن: لامصب دلمان برایت تنگ شده! چرا نمی گذاری بیایم ببینیمت؟

   + مائده ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()