عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

گفت چطوری اینجوری شدید؟ همه گفتند ارادت!

به قول یکی از بچه ها، این چند وقت " مه" بودم. به قول یکی دیگه از دوستان "خنگ"! ساده اش می شود: هپروتی!

ولی طوفان به پا شده! خدا کند دچار گذشت زمان نشود و این همه دیده نشدنمان تمام شود!

این طوفان اولش است ان شاءالله! همایش پروتز هم هست به امید خدا! اگر کار اجرایی همایش را قبول کنیم به شرط این قبول می کنیم که اختیار بستن گروه با خودمان باشد تا کارستانی شود!

انگار دارد اتفاقات خوبی در وزارت خانه ی کذایی بهداشت می افتد! تا یک ماه دیگر شاید کمی از بلاتکلیفی من هم کم بشود درباره ادامه دادن درس!

پ.ن: عزیزی دیگر عاقبت به خیر شد، مبارکش باشد! ناقلا آخرین سفر مجردی اش مشهد بود! همان روزهایی که من هم مشهد بودم! نگفته بود!

پ.ن: ریحانه ولی من تو رو می کشم، شک نکن!

 

   + مائده ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()