عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

حالا که نیستی

حالا درست 9 ساعت است که از عجیب ترین سفرهای عمرم بازگشته ام! و شاید تکراری ترین دوست داشتنی عمرم! "مشهد"!

حالا درست 10 ساعت است که دیگر نگاهم به تنها حجت مسلمانی نیمه ام نخورده!

حالا درست....

حالا درست یک هفته به سالگرد تکرار "خاطره مرگ" مانده! من حتی در مرگ پدربزرگم این قدر درگیر "مردن" نشده بودم!

تازه چند ساعتی ست که دوستمان آن قدر "استیبل" شده که دکتر اجازه بدهد از بیمارستان مرخص شود و تحت مراقبت کامل در خانه باشد!

حالا درست 2 ساعت است که من و ا.ف در راه تصمیم گرفتیم به استادمان ( آقای رهگذر شاهد ) توضیح بدهیم که نبودنمان در این یک و ماه و نی به خاطر تنبلی نبوده! نه فقط ما دو تا که م.ن و س.ه و بقیه هم!

حالا درست 10 دقیقه است که پست جدید گل بانو مصمم ترمان کرده! چون با هم خواندیمش! با اینکه هر کس خانه خودش بود!

حالا درست 2 ساعت است که نتوانستم ا.ف را حتی برای لحظه ای بخندانم که غم دلش را برای ثانیه ای فراموش کند. من تمام تلاشم را کردم!

پ.ن: جلوی من یک برگه است روی آن جمله هایی ست که با این عبارت شروع می شوند: " حالا که نیستی . . . "

  

   + مائده ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()