عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

مدتها بود که دوتایی با هم پیاده راه نرفته بودیم. امروز بعد از حدود یک ماه و چند روز دو تایی مسیر همیشگی خودمان تا 7 تیر را رفتیم.

انگار تنها جایی که خوب می فهمم چه می گفته می شود حتی اگر تفاهم هم نداشته باشیم همین بحثهای دونفریست.

Mat هم مثل من تمام علاقه اش را به پیگیری امور دانشگاه از دست داده. نمی دانم به خاطر این اتفاقی ست که افتاده یا دلیل دیگری دارد.

اعلام می کنم که بچه های گروه ما از تمام کارهای تشکلی دانشکده کنار کشیده اند. خدا کند که حال رفیقمان زود خوب شود.چون مرکز تحقیقات و بخش دانشجویی اش دست پرورده ی خودمان است. اساس نامه اش، انتخاباتش، حتی میز و صندلیهایش را خودمان خریده ایم! دوستش داشتیم ولی دل و دماغ کار برایمان نمانده!

4 شنبه که از بیمارستان می رفتیم خانه یاد آن باری افتادم که تازه 8 شب از مرکز تحقیقات، آن هم پیاده راه افتادیم تا 7 تیر! آن قدر گرسنه بودیم که در اولین رستوران، شام را خوردیم! آن شب رفتم خانه ی Mat! حتی یک تاکسی هم نبود که ما را ببرد! منتظر شدیم تا آخرین کورس را با پدرش برویم خانه! یادش بخیر! فاطمه آن روز با ما نبود! حیف! چه مسابقه ای دادیم در سرهم کردن میز و صندلیها! چه چای ساز و فنجانهایی خریدیم از بازار!

پ.ن: این رفیق ما را قرار است تا چند روز دیگر عمل کنند. دعا کنید که نتیجه عمل همان چیزی باشد که ما و خودش دوست داریم!

پ.ن: گفت فعلن دارم دنبال خودم می گردم و بعدش سراغ درس هم می روم! گفتم همه دارند دنبال خودشان می گردند.
کاش یکی دوتا از آن خود یافته ها نزدیک بودند تا قد یک نیم نگاه تقلب می کردیم از روی دستشان! شاید زندگی.....

پ.ن: به شدت دلم می خواهد درس بخوانم شاید از این اوضاع خلاصی پیدا شود.اما ... حال خوشی نیست. تیرهای کلامم به یکی دو نفر خورده و صدایشان هم درآمده! معذرت می خواهم! حال خوشی نیست....

   + مائده ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()