عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

نبود

ما رفتیم ولی این بار با ما نبود! افطاری را دادیم و باز "شاه حسین" برایمان شعر خواند. خلبان مرخصی بود و کسی ترانه ای از داریوش را برایمان نخواند.

اول خواستم بروم آلاچیق. حتی گفتم به بچه ها ولی بعد یاد آن بار آخر افتادم که آمده بودیم آسایشگاه و توی آلاچیق و آن نیمکت وسط ! و جعبه های شیرینی دانمارکی!

یادش بخیر! شعله زردی که پخته بود و برادرش (که حالا با هر چه نوروسرجر در تهران هست مشورت کرده ) آورد و بردیم آسایشگاه.حوض آسایشگاه پر برف بود! ولی امروز خالی خالی بود!

این بار خواهرش با ما آمده بود! به نیابت خودش! فقط کمی بورتر و 7 سالی بزرگتر!

نبود و شاه حسین از لرها جوک گفت! به بابایزرگ گفتم که چه خوب از غیبت لر گروه استفاده می کنند.    

نبود و شاه حسین و جانباز دیگری که اسمش یادم نیست بعد از تمام ترانه های ابی و داریوش (که اگر بود حداقل زمزمه می کردشان) برایش دعای فرج خواندند و بعد هم امن یجیب! 5 بار!

نبود و گفتند که ماجرای نمازخانه بیمارستان مصطفی و قشقرقی را که ظهر راه انداختم برایش گفته اند و کلی خندیده! یادمان باشد خوب که شد دوتایی برویم پیش آن مسئول حراستی که به صدای موبایل حساسیت داشت!

دیشب دوستی می گفت این رفیق شما اساسن فکر و ذکر ما شده! توی دلم گفتم :این رفیق ما روزی اش همیشه قبل خودش می رسید و حالا هم که دعا روزی اش شده، باز هم پر رزق است!

عزیز دلم این چند روز خیلی ها در خیلی شهرهای ایران پای تلویزیون و با صدای رادیو، سحرها دعایت کرده اند!

تا تولد نفر بعدیمان چیزی نمانده ، می ترسم اگر باز هم برویم کافه سانترال صاحب کافی شاپ دیوانه شود از فالهای تو و مریم!

چقدر امروز آسایشگاه پر از تو بود! و به قول شاه حسین نیمه پر را که نگاه کنیم، تولد من با پای خودت میایی برویم سفره خانه لانه کبوتر! تو که دیزی نمی خوری؛ همان کباب کوبیده را مهمان من!

پ.ن: شاه حسین از جانبازان آسایشگاه سعادت آباد است که دوست دارد این جوری صدایش کنند!

 

 

 

 

   + مائده ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()