عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

No one can save us from our selves

اما یک روز اینها می شوند دردهای کهنه که حتی برای یادآوریشان هم ....

   

می گفت نگو بگذریم. می گویم :این نیز بگذرد؟!

   

سیلی که می خوری دست می گذاری روی گونه ات . درست جای همان 4 انگشتی که بر صورتت نواخته ولی حالا...

   

باز هم حواسم به آن 20 میلی گرم نبود! اذان صبح را گفته اند و دوباره یادم افتاد!

   

خوشحالم که این داغی تلخ دارد تمام می شود .دلم برای یک باران که همه چیز را بشوید لک زده. زینب اگر بدانی از آن روز چند بار آن صحنه باران باریدن آن فیلم را دوباره نگاه کرده ام!

   


کاش این بازی ها تمام شود.

  

   + مائده ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()