عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

چهره ی ارغوانی ام را

چه بداند چه نداند حرف آن روزهایش آویزه ی گوشم شده. گفت اگر داری در یک مسیر پیش می روی خوب نگاه کن . گفت یه کاری نکن که بخواهی مسیر را برگردی. و بشوی آن چیزی که قبل رفتن بوده ای. چون آن وقت هم افسرده میشوی و هم اگر دوباره پیش بروی دیگر نه احتیاط اول را داری و نه دقت اول را. آنوقت درست پیش رفتن به محال نزدیک می شود.

پ.ن:

کاش بین این جمعه تا شنبه یک هفته فاصله بود.
خوب نیستم. پس سوال نکنید!
خوب شدنم هم خیلی دست خودم نیست پس این یکی را هم سوال نکنید!

با یک نگاه کلی نگر که ببینی، یکبار دیگر هم شبیه این اتفاق افتاد. آن بار خیلی سخت گذشت با اینکه یکی دو روز بود و حالا نمیدانم چقدر طول می کشد. این تابستان بی پدر چه بلاهایی که سر ما نیاورد! انگار این طلسم تلخی تابستان شکستنی نیست.

نامردی تابستان به نچشاندن شیرینی ختم نمی شود. تلخی را به تک تک پرزهای ته زبان آدم که مسئول چشیدن تلخیند، زنجیر می کند که خوب یادت بماند!

   

  

   + مائده ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()