عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دریچه های جدیدی ست هر روز!

 خبر بد را خود آدمها بدهند در مورد خودشان اولش می شود شوخی! ولی وقتی خوب صدایشان خودش را فرو کند در گوشت، آن وقت می شود خبر ناگهانی و بعدش هم می شود کابوس! حالا فکر کن قرار باشد اتفاقی بیفتد و تو هی طبق گفته خبر دهنده نگرانش باشی!

#############

غرق شدند همه آدمها در همان چیزی که تو هنوز باورش نداری! چه خرسند از این غرق شدن! پ

#############

دلم می خواست یک سر ظهر تا 7 عصر مال خود خودم باشی! تو خیابون! جلوی دست فروشی با یک کوه لواشک خیلی ترش و بعدش هم جگرکی کثیفی ببرمت که خودم هم حالم بهم بخورد از بوی چربی فضایش و به زور دو سیخ هم که شده به خوردت بدهم! بعد تو دستم را بگیری و سوار تاب پارکی بشوم که پر از برف است! بدون هیچ بچه فینگیلی سرخوشی که نمی داند تاب سواری باید فلسفه ای داشته باشد برای هر دقیقه اش!

##############

قرار بود کاری انجام شود که حالا به درازا کشیده . با ضریب نمی دانم چند الاستیکش همچنان دارد کش میاید! تا نمی دانم کی این ماه ها!

###############

ولع عجیبی داشتم برای نشستن جلوی ضریح امامزاده قاسم! آنقدر که دیشب هم دوباره قلقلکم داد که بروم آنجا! این بار تنها بروم تا هر وقت دلم خواست بنشینم! نه اینکه دعایی باشد یا مناجاتی! ولی انگار قسط وام نگاهم را باید بپردازم!

###############

دیوار های برخی بخشهای دانشکده را خراب کرده اند که جلو بیاورند تا دم پله های وسط هر طبقه! وارد طبقه که می شوی انگار یکهو با تمام داشته های یک بخش مواجه می شوی! چقدر فکر کردم به این که اگر یک روز دیوارهای قلعه ام بریزد چه صحنه شوک آوری ایجاد می کند!

   + مائده ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳
    پيام هاي ديگران ()