عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

گاهی فکر می کنم که همه ما برای یکدیگر، چیزی بیش از یک دروغ بزرگ نیستیم. به سوی هم پرتاب می شویم، به هم بر می خوریم، و هستیم... هستیم ، تا موقعی که باورمان دارند. ولی زمانی که حنایمان رنگی ندارد، لحظه ای که دیگر کسی باورمان نمی کند؛ آن وقت، ازآن لحظه به بعد دیگر نیستیم، طوری که انگار که هرگز نبوده ایم!

همه زندگی ما در همین لحظه های بزرگ فریب، جریان پیدا می کند. فریب می دهیم، خودمان را، دیگری را، چون می خواهیم در جایی، برای کسی، وجود داشته باشیم.

 

از کتاب "شالی به درازای جاده ابریشم"

 

زینب، من و تو چند بار در این باره صحبت کرده ایم و تو چند بار مشابه همین جمله ها را شنیده ای و هر بار گفته ای نمی دانم و در چشمهایت فریادی می گفت نه!

زینب اعتراف می کنم که استثناهایی وجود دارد! اما هنوز نمی دانم واقعا استثنا هستند یا ما دوست داریم استثنا بینگاریمشان!

 

   + مائده ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()