عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خوابم میاد!

باز دارم می شوم مائده غیر قابل تحمل!

همان غر مسلم!

من کلا تلاش می کنم که این نشوم ولی کاری ساخته نیست!

خانواده دارند می روند مسافرت و باز نمی توانم با آنها بروم! به خاطر این پایان نامه ی ... (صفتش لعنتی ست ولی یک دختر خوب که قرار است محقق شود که این حرفها را نمی زند!) و کار بی برکت بنیاد!

آنها حتی شماره تلفنی از جانبازان شیمیایی ندارند و بعد هی شعار می دهند که ما این خدمات را ارائه می دهیم و آن خدمات را! نمی دانم وقتی حتی نمی دانند جانبازها کجا هستند فلان امکانات و بهمان مساعده را چطور می دهند؟!

چند وقت است که شبها نمی خوابم! یعنی می خوابم ولی مثلا هر یک ربع بیدار می شوم! انسیه می خندد و می گوید شده ای عین آدم های پیر و افسرده که شبها خوابشان نمی برد!

می گن روزهای تابستون بلنده ولی نمی دونم چرا شبهاش طولانی تر می گذره!

پیشاپیش اعیادتان مبارک!

 

   + مائده ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()