عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بعد المشهد!

و تو باز مرا خوانده ای؛ به عتاب یا به دعوت ؟ من که نمی دانم.

ولی تو باز مرا خوانده ای و من اینجا روبروی گنبد طلایی به حیرت ، به تعجب ایستاده ام و نگاهم مات این همه مهر مانده.

تو خوانده ای و من نه آن منم که تاب این همه لطف داشته باشم!

عزیز دلم،نمی دانم به کدام محبت ناشمرده ات راهم می دهی و به کدام ثواب ناکرده ، هر بار در برابرت،چشم در چشم می ایستم و نمی دانم کجا ایستاده ام.

نمی فههم که ثانیه ها به احترام نگاهت قیام می کنند و من همچنان ایستاده ام در برابرت!

عزیز دلم یاریم کن که باشم ، اما فقط برای تو!

یاریم حتی به قدر همان آهو!

حتی...

عزیز دلم یاریم کن به حرمت این ماه که نفهمیدمش و باز تمام می شود!

یاریم کن!

پ.ن ١: شنبه ساعت 2:45 دقیقه همراهم زنگ خورد و فهمیدم که از یکشنبه ظهر باید برای یک مسافرت کاری 5 روز به مشهد بروم! کار آنقدر بود که روزی به زور 1 ساعت و نیم پایم به حرم می رسید! تا روز آخر که از 2 تا 6 صبح حرم بودم! و باز یاد گرفتم! نگاه کردم و یاد گرفتم! خدا بانیش را بیامرزد!
ولی متن بالا رهاورد همان یک ساعت و نیم اول است!

پ.ن ٢: خسته ام خرابم خرد!

 

   + مائده ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()