عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

یک یکی : یکی

یکی غر می زد که خیلی می فهمد و نمی داند از دست نافهمی و بی شعوری مردم به کجا پناه ببرد! غافل از اینکه عده ای هم به خاطر نفهمی او به دنبال پناهگاهی می گردند!

یکی همیشه بزرگتر فرض می کرد خودش را و نمی دانست در نگاه همانهایی که برایشان بزرگتر است چه ترحمی موج می زند که : آخیش بگذاریم خودش را بزرگتر فرض کند!

یکی فکر می کرد چقدر همیشه درست و منطقی انتخاب می کند و نمی دانست انتخاب های بچه گانه اش برای همه قابل پیش بینی ست!

یکی حکم می داد برای مردم! غافل بود که حاکم دیگریست! احکم الحاکمین است!

یکی

یکی

گاهی آدم خودش می شود یکی از این یکی ها! گاهی هم می شود ناظر یکی از این یکی ها!  کاش  آدم حواسش در همه حال باشد که خیلی هم یکی نشود!

   + مائده ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()