عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

در شب آخرین امتحان این ترم کذایی!

اینجا یکی بدجوری دارد جیغ می کشد انگار نه انگار نصفه شب است! و این یک بدجوری سنش به امتحان فردا صبح من (اطفال) می خورد!

در تمام طول زندگیم سه تا کابوس داشتم که شبها توی خواب با آنها درگیر می شدم. یکی را بیش از 10 سال است که ندیده ام و یکی را هم آخرین بار دوم دبیرستان دیده ام! آخری را شاید 3 سالی بود ندیده بودم! ولی دیشب ، دیشب که نه ، صبح که خوابیدم دیدمش! مثل همیشه! خوابیده ام و یک پتوی طوسی روشن روی من است دقیقا از گردن تا انگشتان پا! بعد یهو می افتم! سقوط می کنم! و همه چیز را باز هم من(!) به عنوان ناظر از بالا می بینم! سرگیجه سقوط در من ناظر است و ترس افتادن در همان من که می افتد!

تمام 4 ساعت خوابم را نقش بر آب کرد و خستگی و گیجی تا 2-3 ساعتی همراهم بود! عصر هم که خواستم یک ساعت بخوابم بی هیچ خوابی از شدت صدای قلبم پریدم!

به مامان گفتم بی خود نیست زیاد نمی خوابم! همین چند ساعت مختصر کل روزم را تلف می کند!

   + مائده ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()