عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

·         انگار آدمها نمی توانند بدون ماجرا، بدون فکر زندگی کنند.نباشد هم برای خودشان می سازند!حتی اگر یکی پیدا شود که یک راست کاسه کوزه خرد کند و بگوید به چه قیمتی! و نداند که هر ماجرایی gain دارد یحتمل! و هر دوره ای در زندگی و هر ماجرایی در زندگی gain خاص خودش را دارد! مهم این است که آخرش ببینی در تراز هزینه-سود نباخته ای!

·         دوباره بازگشته ام به آن دوره ای که باید مکتوب فکر می کردم! سوالی در ذهنم هست! و قولی که هزینه دارد! جواب سوال = پرداخت هزینه! هزینه ای که یحتمل سود می دهد. این طرف یا آنطرفش را نمی دانم!

·         این جا را بخوانید. مربوط به روزی ست که دکتر نامجوی نیک، استادیار بخش جراحی و استاد راهنمای پایان نامه من و زینب برای همیشه از کار دولتی خداحافظی کرد! و از دانشکده رفت!

·         چرا این قدر همه می روند مشهد؟ آن هفته که بابا اینها رفتند. زینب می رود بعد از امتحانها! نرگس اینها می روند. امروز هم که نفیسه زنگ زد که داریم می رویم مشهد!دلم تنگ شد برای مشهد! تنها جایی که بی دلیل بی استرس دوست دارم زیارتش را! هنوز هم وال پیپر موبایلم همان عکسی ست که در سفر آخر از قلنبه طلایی گرفته ام! از همان گوشه گوهرشاد!

        

پ.ن: زینب، من جواب سوالمو می خواما! حالا تو هی بخند!

پ.ن: آن روز رفته بودم دیدن استادی که دو هفته ای به علت کمردرد شدید افقی شده بود و حالا بازگشته بود!
 همیشه با هم از همه چیز حرف می زنیم! به قول خودش بابای من است! و من هم عجیب این بابا را دوست دارم و عجیب نظراتش را کارشناسانه می بینم (بابایی خودم را بیشتر از هر کسی قبول دارم ها!)
آخر تمام بحثهای اجتماعیمان می شود یک جمله! من با شیطنت خاصی می گویم: انقلاب کردید! این هم نتیجه اش! و او با نگاهش می گوید خودتی! و من می گویم اگر آنها که شایسته بودند کنار نمی کشیدند وضع این نبود! و هر دو می گوییم البته شایسته ترین ها شهید شدند. و من می گویم: و بقیه هم کنار کشیدند و او می گوید: ترسیدند شاید! و من می گویم : برخی خانواده شان را خواستند درست کنند که لااقل نسل بعد کاری کنند و ولی اشتباه کردند! و آخرش به این نتیجه می رسیم که مملکت را خدا می چرخاند! آخرین باری که بحث کردیم، شیطنتم گل کرد! و گفتم : خدا شب میخوابد و صبح گا می شود می بیند شب تا صبح همه جا را خراب کرده اند.درستش می کند و عصر دوباره همین که چرت عصرگاهی اش را می زند مملکت را می برند تا دم به باد دادن! از خواب می پرد تا نصفه شب هم آن را درست می کند  و بعد دوباره می خوابد و هر روز این ماجرا تکرار می شود! و الا با این کارهایی که اینها می کنند همه چیز باید تا الان
n بار از دست رفته باشد!

و می خندد و می گوید برو جوون انقلابی!

 

 

 

   + مائده ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()