عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

دوباره شب که می رسد، پر از ستاره می شوم
دوباره واژه های خیس، پر از ترانه می شوم
دوباره باد می برد مرا به لانه فرشتگان
میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان


روزها می گذرند! چه خواب آلود و چه پرکار!چه پر استرس!

اتفاقات پروتزی، ذهنم را مثل لیمو ترش فشار میدهند تا آبش را در بیاورند و توی یک قاشق غذا خوری بریزند و نمی دانم کدام دهانی را بشویند از طعم غذای پرچرب!

خبرها خوب می شوند جلو می آیند و بعد یکهو نه این که کاملا عوض شوند ولی انگار فرق می کنند!

قرار است امتحان ها نزدیک شوند! و سعی کنیم بچگانه نگاهشان نکنیم! روزهای ژلاتینی امتحان هر طرفش را بگیری از طرف دیگری در می رود!

و چقدر زمان فکر کردن کم است و تو هر چه بیشتر بخواهی کشَش بدهی انگار وقت اتفاقی بزرگ را عقب انداخته ای! باید همزمان تاخت و فکر کرد!زمان کم است، خیلی کم!

دیشب، نیمه شب، سحر، درد داشت ! و درد چه ویتامینی ست برای بزرگ شدن!

 پ.ن: خدا هیچ کس را به گرفتگی کمر دچار نکند! بابا آق خدا! من که به استادم زنگ زدم احوالپرسی کردم که کمرش گرفته بود! چرا سر خودم هم آوردی؟!

   + مائده ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳
    پيام هاي ديگران ()