عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

اصفهان بودم! سفر علمی ما به دلیل کیفیت پایین همایش دانشگاه آزاد خوراسگان شد تفریحی!

همه چیز دارد پیش می رود. خوب و بدش بماند! البته بجز پایان نامه! غر نمی زنم که خودم به زینب گفتم که حتما حکمتی هست!

کم کم به مرز یک وعده غذا در شبانه روز رسیده ام  که سهروردی به آن عمل می کرده! خوابم را هم که قبل تر کم کرده بودم! اما کاملا به مرز 4 ساعت نرسیده ام! همان 5 ساعت است فعلا!

سوده همسایه ما شده! همان داروخانه ای کار می کند که کنار دانشکده ماست!

طب سنتی ما پدیده ای بسیار عجیب است! به تازگی در حال آشنایی با این مقوله ام! طب سنتی تا حدودی با  زمینه گیاهان دارویی فرق دارد! و گسترده تر است!

باید تمرین کنم که اگر در یک آن مشکلی پیش آمد( مثل گم شدن وسایل یا یک برخورد غلط و یا نفهمیدن یک مسئله و ...) به همان سرعت در رفتار ظاهری و جمله بندی ام تاثیر نگذارد!

دلم کلی پیاده روی می خواهد. برای دستیابی به آن بهانه هم می تراشم حتی! مثل دیروز!

آن قدر با مادر و پدر گفتگوی سیاسی کردیم امشب که ساعت ۱۱ و نیم شد! تفکراتم گاهی برای اطرافیانم عجیب می شود! این را از جاخوردنشان می فهمم! خوب می فهمم! قبلا هم این را حس کرده بودم و حتی گفته بودم!

پ.ن: فکرهایی هم هست که همچنان شعورم به آنها نمی رسد! ترجیح می دهم از فکر کردن بهشان فرار کنم! فعلا توانایی مواجهه با انها را ندارم! حتی اگر قرار باشد دیگران بهتر از من بفهمند، اختیار که از آن من است پس فعلا تعطیلش می کنم!

پ.ن: خوبی؟ (با لهجه اصفهانی بخوانید: خبی؟!)

 



   + مائده ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()