عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 


خواندن بی و تن یعنی چقدر یک آدم عوض نشده! چقدر بیفور و افترش یکیست! چقدر ... من ولی فرق کرده ام ناراحت نیستم ولی پیرو همان بحث مازوخیسم به چرا و چگونگی فکر می کنم! زیاد هم !
چقدر مجبورم نشسته باشم وقتی بی و تن می خوانم که از هجوم هر چه خاطره عجیب و ممتد سرگیجه نگیرم! چقدر .....

چقدر موفق بوده ام در نگاه کردن! تنها، نگاه کردن و بی حق دادن نگاه کردن! این را حالا می فهمم و حتی آن روز که توی ماشین با مادر و پدرم گفتگو کردیم در این رابطه!
گذشت کرده ایم ما از آنچه بوده ایم! گذشتیم؟ نه! گذشت کردیم!

پ.ن:

چقدر ما بچه ایم! سر جابجا کردن یک ام پی تری وسط درسهای استاد که جابجا کننده داشته جزوه می نوشته و نباید در ان وقت مزاحمش میشدند معرکه گیری راه می افتد! سر اینکه بی اطلاع همه کلاس کلاس فوق العاده گذاشته اند و ما نمی دانستیم و می گوییم چرا؟ ئعوا می شود!

   + مائده ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()