عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ترس؟ نه! دلهره؟ خوشحالی؟ شاید.


حالا که نمی توانم پنجره را باز کنم شبها دلم می گیرد. مثل هر وقت است سیاهی و هر وقت معنای پر از مفهوم هر لحظه را نمی رساند. انگار فحش داده ام به هر ثانیه که با ثانیه دیگری برابرش کرده ام.

 بعد از 2-3 سال دوباره دور هم. بچه های همان گروه عجیب تجربی ها!  دکتر بعد از اینهای .... فردای پر از ... ترس نه همان دلهره معذب بودن دوست داشتنی.کاش فاطمه هم بیاید. می دانم باز فردا به این نتیجه می رسم که ما یک زمانی نه عین هم ولی خیلی موازی یا شاید هم نزدیک بودیم. هر 4-5 تایمان! حالا... تاسف؟ نه. تعجب.
چه هفته ای شده . می خواهم درس بخوانم برای این همه شب امتحان آخر ترم پخش شده توی ترم! اما انگار... فردا عصر و قلقلک دیدن همه 5 نفر یکجا! دوشنبه و دکتر فقیه زاده اش و سه شنبه امتحان!

چهارشنبه ی خوشحال من،بیا! دلم هوس کرده هر صبحم را با همان در طبقه سوم شروع کنم و سلامهایی گرم و کاری نه چندان آسان ولی بی دلهره! دلم هوس همان نارنگی پیچیده در دستمال کاغذی را کرده که تا نمی خوردیم دکتر لباف جواب سوالهایمان را نمی داد. اصلن دلم هوس همان خرمای هفته پیش را کرده که توی دهان انسیه گذاشتم و دکتر گفت مبارکه!

دلم هوس کرده نصفه شب بخشهای سخت پت وی را بخوانم! بعد فرقش را با کتاب داستان دکتر(پروفسور؟) ترابی نژاد غرب نزده دربیاورم و فردا با یک ورق سوال جلوی در باشم و مخ همه را بکار بگیرم برای جواب سوالهایم!

همه اینها را که بگویم از تعجب و دلهره ی فردا و بدی امتحان جراحی کم نمی شود. از آناتومی مزخرف که انگار وقتی می خوانمش تمام استعدادهایم پرواز کرده اند!

چقدر بد است که من هنوز وقت نکرده ام ببینم اگه همه ویژگی های آدمها را دور بریزیم می شوند هیچ! ولی این هیچ که با هیچ معمول فرق دارد. چیست؟!چقدر بد که دلم باز هم برای گوشه دنج کافی شاپ تازه پیدا شده تنگ شده!  دلم هوس همان نصفه شب خواب آلود درسناک را کرده! انسیه دلم همان 2 و 10 دقیقه نصفه شب کذایی را میخواهد.
پ.ن:
1. همچنان تبریک بگویید. قدم نورسیده خواهر جدیدمان را!
2. دعا کنید. بخشنامه ای آمده که شاید کار ما را راه بیندازد.

   + مائده ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()