عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خواهر جدید!

حالا ما یک خانواده ی ۶ نفره شدیم!
دیگر سمت دختر اول خانواده از آن زهرای عزیز است!‌ و داداشی حالا با مشورت تصمیم می گیرد!
مبارکمان باشد!

 ۴ شنبه:در حال مردن از فرط خستگی و گوش دادن سفید.هنوز تمام نشده!

برای ریحانه: ریحانه ی من(ریحانه باهوش من) روز اول که بسم الله گفتم با تو و هنوز هم که هر لحظه می گویم با تو تا آخرش هستم می دانستم می خواهی چه کنی. حتی دو سه بار هم پرسیدم ازت که مطمئن تر شوم. خوشحال بودم از جسارتت. اما امشب دلم سوخت. ببین عزیز دلم من ۵ سال است در محیطی درس می خوانم که بیش از پنجاه درصدشان گروه هدف آیتم تو هستند. و صدها بار این بحثها صورت گرفته بینمان.
ولی دلم امشب یکباره شکست با همان جمله ج.م سال سومی دانشکده ما! همان جمله آخرش در آیتم امشب تو!
 ریحان دلم سوخت نه برای کسی. که آتش گرفت. جزغاله شد. ریحان من شاید هیچ نفهمم سختی این نوع زندگی را ولی آن سه سالی که پدر دور از ما بود تلخ ترین سالهای زندگیم است. ولی ریحانه همه اینها را هم که بگوییم که من نمی فهمم باز می گویم هیچ از آتش درونم کم نمیشود. سوختم. اینها را که مینویسم تو تازه اس ام اس زدی که چطور بود و من همچنان با اشک می نویسم! ریحانه تلخی ها را باید گفت حتی اگر من اشک ریز شوم!
ریحانه شاید از سر لج اینها را گفتند. نمی دانم ولی ترس عجیبی راه گلویم گرفت!

   + مائده ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()