عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

عجیب بود. خوشحالم حالا دیدمش. روز دوم عید تو حال و هواش نبودم. یه تله فیلم.
We were soldiers رو هم دیدم ولی نصفه.

نتیجه اخلاقی: یه محرم راز لازمه! اصولا. یه استاد. یکی که بیشتر از تو بفهمه. ولی پیدا کردنش مهمتر از بودنشه! پاهی آدما خودشون این نقش رو باید برا خودشون بازی کنن.

قرار فیلتر رو گذاشتیم. حالا اگه منم حواسم نباشه انسیه هست و برعکس. اولین اجراش هم مال همین دو روز پیش بود.یادم نیست سر چی ولی تو رستوران. انسیه می گه عین مامان بازی می مونه. شایدم.

سرم شلوغ نیست. ولی بعد تعطیلات وحشتناک خواهد شد. چه درسا چه مجله.چه اون طرح تحقیقاتی و چه پایان نامه ی ...
درسا رو میشه الانم خوند. سعی هم می کنم ولی همه ش از اون حفظیاس که باید یه روز قبل از امتحان جراحی خونده بشه. با اینکه هیچ فرقی هم نداره که خوندی یا نه. چون نمره آدم به امتحان شفاهی مسخره ای نیست که می ده. همه می دونن نمره جراحی به اینه که ... ( منحرف فکر نکنید. اتفاقا به اون چیزها نیست. اصلا به شدت پاچه خاری علمیه!)رو همین کاناپه نشسته بودم که اس ام اس اومد جراحی 1 شدی 14! امتحان گروهمون رو 3 تا استاد شفاهی گرفتن. بعد امتحان یکیشون برگشت گفت بهترین گروه بودین. بعدا گفت: من هیچ کاره ام تو نمره دادن!!

از اون به بعد دیگه نمره های عملی و شفاهی خیلی مهم نبود. حتی وقتی نمره اندومون بعد از یک بار روی بُرد خوردن بدون هیچ اعتراضی عوض شد و همه یهویی نمره هاشون یکی دو نمره کمتر شد!

فکر می کنم باز هم باید به قضیه قالب داشتن فکر آدم ها در برخورد با بقیه آدم ها فکر کنم. یعنی تا حالا ما چند نفر خیلی به این ماجرا فکر کردیم و هر کسی نظری داره ولی مرجعی نیست که ازش سوال کنیم.

 اون کتاب فکر زائد هم شده قوز بالا قوز. باید بخونمش. البته تو دوره افتاده .تا کی دست من برسه خدا می دونه. همین طور نظریه س در مورد هر چیز که مطرح می شه . خوشم می یاد هیچ کدوممون هم نه رد می کنیم و نه تایید.

 دارم فکر می کنم که این نه رد کردن و نه تایید کردن داره برامون میشه عین مشی کار! دیگه حتی تو جلسه های دانشکده هم وقتی مخالفیم با یه چیزی ردش نمی کنیم همین جوری نگاه می کنیم به این که هست و تا کار بیخ پیدا نکنه وارد عمل نمی شیم. شدیم مصداق دقیقه 90 تو جمع کردن خراب کاریها!

 نمونه اش همون چیزی بود که دو روز آخر انجام شد و کلی هم خوب از آب دراومد. اون ایده تو ذهن یکی از استادا شکل گرفت.اونم بعد انجام نشدن یک مصوبه شورای فرهنگی توسط یکی از تشکل ها. بعد در کنار اون ایده بهاری یه چیز خوبی شد که خودمون هم باور نمی کردیم. کاری که شاید رسم بشه تو دانشکده ولی من دلم می خواد تک بمونه. چون چیزی که به تکرار بیفته داغون میشه!

 یه مسئله دیگه هم هست راجع به مشکلات وجود آزادی! توضیحش فقط دردسر ایجاد می کنه. "بی ربط " نویس می فهمه. تصمیم گرفتن کار سختیه و باید ذره ذره انجام بشه. تحول از اون هم سخت تره. مگه نه!

(ببخشید که چیزی نمی فهمین! آدم ها مواقع زیادی اینجوری میشن. یعنی همه ش تو فکرای خودشون با خودشون غرقند!)

   + مائده ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()