عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اینجا تهران!


بالاخره بعد از 7 روز اینجائیم.به قول الهه آرانیان : مارکوپلو از سفر برگشت! (راستی الهه، خبر خوب علمی اول اومد!پذیرش مقالم در همایش بین المللی دانشجویان علوم پزشکی جهان تو کشورهلند . نیمه خرداد. ولی دومی رو هنوز خبر ندادن! پس هم چنان دعا کن!)
فردا بچه های دانشکده می رن عمره دانشجویی! خوش به حالشون!
سفر بدی نبود . یعنی خوب بود ولی یه مقدار زیادی طولانی شد. یاسوج و بوشهر رو تا حالا ندیده بودم. ولی شیراز را هم توی عید دیده بودم و هم اردیبهشت. شلوغ بود! خیلی! اونقدر که مردم حتی وسط میدونهای شهر هم چادر زده بودن! شلوغی کلافه ام کرده بود. یعنی حتی برای نماز مغرب و عشاء تو صحن حرم شاهچراغ هم به سختی جا پیدا می شد.
به یک راننده تاکسی تو یاسوج گفتیم: آقا یه پارک خوب بگو بریم بشینیم ناهار بخوریم. گفت بگم پارک نداریم باورتون نمی شه!
و نداشتن! فقط یه آبشار بود که دریغ از یه چمن کاری کنارش! هوای یاسوج یه نموره سرما داشت!
بوشهر آفتاب گرمی داشت. والبته به طور عجیبی همه چیز توی بوشهر گرون بود. حتی میوه. صدای خود مردمشون هم در می اومد. (تو دلم گفتم: مردم به هم دیگه هم رحم نمی کنن) باورتون نمی شه از تهران هم گرونتر بود! حتی مرکبات، که جنوب منبعشه! نصف شهر هم پر از مصالح بود. همه داشتن ساختمون می ساختن.
ما بندر دیلم و بندر گناوه رو هم دیدیم. تو کل گناوه دو تا هتل بود! خدا رو شکر جا داشتن! یه شهری هم بود به اسم امام حسن!
یه چیز عجیبی بود. طرفای همین بندر دیلم یه جایی بود : قدمگاه حضرت زهرا!  یعنی وقتی دیدمش شاخام داشت می زد بیرون!
اما اصفهان! شهر مادری! بالاخره ما اصالتا یه جورایی به این شهر وصلیم! از زرنگی مردم که بگذریم هوا گرم بود! و 28 اسفند خیلی بهتر بود تا 5 فروردین! (یعنی ما دو روز اصفهان بودیم!) و شهر شلوغ! ولی نه به اندازه شیراز!
حالا از فردا باید برویم عید دیدنی! کارای سخت!


   + مائده ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()