عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

رو به زوال بود؟

۵ شنبه:یک روز بد!
این را زینب گفت وقتی داشت می رفت طرف اتوبوس!
صبحش رفتیم پشت درهای بسته بعد کلی توی بلوار دانشگاه شهید بهشتی پیاده رفتیم. چون ماشینها را جریمه می کردند.
(آزمون ارشد بود و شلوغ)
بعد رفتیم برای یک کار جدید که طرف مقابل که استادی بود برای خودش خیلی از رو (با تاکید بخوانید) و کاملا ناشیانه داشت می فهمید ما چفدر بارمان است!
و بعد مجله! و کلاس من واقعی شناسی!
و بعدش آنهمه بحث! و عدم توافق و تفاهم و استدلال برای .....
نمی دانم چرا انتظار آنچه شنیدم را داشتم  ولی همش می گفتم نه بابا ما را کسی به کار دینی دعوت نمی کند و انکارش می کردم و آخرش هم شد همانچه فکرش را می کردم! و همان جوابی را دادم که  در ذهنم بود!
سرم درد می کند!
سرش درد می کرد. آن قدر که یهویی وسط خریدن کادو تولد  پسر دادائی گوگولی مگولیش ول کرد و اومد بیرون. سومی هم سرش درد می کرد و یخ کرده بود.
یک سوال: وقتی در یک چیزی فرو می روی دیگر قدرت تصمیم گیری نداری در مورد خوب یا بد بودنش؟!
مثلا یک معتاد قبلش می داند که اعتیاد مطلوب نیست ولی وقتی نعشه شد (ببخشید.نمی دانم این کلمه درشأن وبلاگ هست یا نه!) دیگر هر کاری می کند تا تکرارش کند. و اگر به بی پولی نخورد تا آخر عمرش ادامه می دهد. حالا تو بیا در هر موردی این را پیاده کن! این جوری اصل لذت بردن از هر پروسه ای در حین آن پروسه مساوی است با نادانی و عدم احاطه به آنچه از بالا به نظر می آید!
بگذریم . این را الان احتمالا سه نفر می فهمند یعنی چه!  یکیشان معتقد بود که اگر آن لذت مکفی باشد مهم نیست که آدم، خر(این عین کلمه اش بود) شده باشد و در جریان آن پروسه مغروق! 
پ.ن:
تولد عید رادیوی محبوب ما مبارک! ۴ اسفند بهار دوازدهم رادیو جوان است. من و رادیو جوان هم ماهیم! وای من یه مقداری بزرگترم!
کلی کتاب خریدم! ۱۵ هزار و پانصد تومان. ۴ هزار و پانصد تومان هم سررسید ۸۷ خریدم. جالب بود. سی دی و پک هم داشت. کلا شد بیست هزار تومان! ناقابل!‌دانشگاه بن داده بودند. یعنی کارت اعتباری کتاب .

   + مائده ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٤
    پيام هاي ديگران ()