عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

یه وقتایی فکر می کنم که خیلی بده که آدمهای دنیای حقیقی زندگیت ،وبلاگت را می خوانند. یکی از بچه های دانشگاه هست که وبلاگ می نویسد و خیلی ها نمی شناسندش!
گاهی لازم می شود که آدم غر بزند و یا بنویسد که خسته شده ولی آنقدر در دنیای حقیقی اش بازخورد دارد که بی خیالش می شود.
امروز کلی تیکه بارم شده! جالب ترینش را همین رفیق شفیقمان که حداقل تا فارغ التحصیل شدن هم نفسیم بارم کرده! هر چند بار اولش نیست ولی یه چیزی تو مایه های همان حیوانی که دو کوهان دارد!

دوباره امروز یادم افتاد خیلی بوق شده ام! هر آدمی باید بهش بربخورد و ناراحت شود! ولی من انگار این یک حس را خدا بهم نداده!
ناراحت نیستم و حتی به عکس خوشحالم! ولی بدیش این است که بقیه اصلا این جوری نیستند و تو گاهن افراد را درک نخواهی کرد.حرص می خورند و تو هم چنان نگاهشان می کنی و نمی فهمی چرا؟!
شاید هم بفهمی ولی درکشان نخواهی کرد!
هر چند به قول انسیه درک کردن در این مواقع امکان پذیر نیست چون تو می خواهی با عقلت احساس یکی را بفهمی و این نشدنی ست!

راستی چند تا مسئله هست که باید یکی بیاید بگوید اصالت دارند یا نه؟
یکی علم است . یکی زبان نوشتار اداری است. یکی اخلاق است. یکی هم .... بگذریم! حالا اینها اصالت داشته باشند یا نه چه فرقی به حال من و تو دارد.
شناخت خیلی چیزها همین ماجرا را دارد.
 خدا  کند زندگی ما این جوری نباشد که بودن و نبودنش فرقی نداشته باشد. هر چند بنده خدایی یک بار به شوخی یا به جدی گفت تو بگو مهمترین انسان این عصر کیست تا من برایت ثابت کنم که بود و نبودش فرقی ندارد!!!



   + مائده ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()