عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

سلام

امروز رسیدم تهران!
اون قدر دیر که به دانشگاه نرسیدم. قطار تاخیر داشت.
پرسید خوش گذشت؟ گفتم آره خیلی. دلم می خواست بگم اون گوشه دنج صحن مسجد گوهر شاد مگه بدم میشه؟! همون جایی که وقتی به دیوارش تکیه می دی، فقط نصف قلمبه طلایی رو می بینی.
 یا اون ستون توی  مسجد که همیشه باید آخرین نماز مغرب رو اونجا بخونم و وقتی به اون ستون تکیه دادم همون دعای خاص صحیفه رو بخونم! دلم می خواست بهش بگم که این بار آخرین شعر سی دی دوم معبر رو هم گوش می دادم.
مشهد است دیگر. به قول یکی از همدانشکده ای ها ما کارت نزنیم آنجا دانشگاه راهمان نمی دهند!
بنده خدایی می گفت: فوتت کنند می دوی می ری مشهد! خبر ندارد که نفسم بسته است به همین دیدار های نیمه ی سرپایی !
هتل همای مشهد و مصاحبه با حافظ ایمانی هم خودش ماجرایی بود. تجربه ای متفاوت. که در شماره بعدی پرانتز باز خواهید خواند. ان شاءالله.
امروز هم یک فیلم از جشنواره را دیدم: باد در علفزار می پیچد. خیلی خوب نبود! کلی فحش یاد گرفتم! از نوع ترکی و فارسی!
دلم می خواد کنعان رو ببینم. و تولدی دیگر را! اگر زنده باشم 22 بهمن  این دو تا را می بینم.
نگرانم نمی دانم چرا! راستی راستی ترم جدید شروع شد! بسم الله الرحمن الرحیم! سلام!!!

پ.ن:  امروز یک خبری خواندم که از سخنرانی آیت الله فاطمی نیا نقل می کرد در مراسم بزرگداشت آیت الله دوانی(پدر سرکار علیه خانم فاطمه رجبی که همسر جناب آقای دکتر الهام هستند!)‌ فرموده بودند از ویژگیهایشان این بوده که بسیار مودب بوده اند و بعدش حاج آقا در مذمت تهمت سخن گفته بودند!
خدا عمر نوح دهد به جناب آیت الله فاطمی نیا. نفسشان حق است!
بنده خدایی می گفت ناراحت بودم بخاطر غیبتی که کرده بودم و رویم نمی شد به کلاس آیت الله بروم. کلی با خودم یکه به دو کردم و بالاخره رفتم. از در که رفتم تو یهو گفتند یه وقت گناهی کرده ناراحته. توبه کنه! دعا کنه. خدا می بخشه!

   + مائده ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()