عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

برف می بارد زبالا دست! شيرين برف!‌

در پست قبل سوالاتی کردند. جوابش می شود این دو پاراگراف:
برای النا و عرفانه: من دانشگاه شاهد درس می خوانم. راستش را بخواهيد اولش می خواستم پزشکی بخوانم! نشد! شايد آن موقع می گفتم در اثر بی دقتی ولی الان می گويم قسمت! دانشگاه شاهد يک دانشگاه دولتيست! در خيابان وصال تهران!
‌درس را دوست داشتم ولی اضافه هايش را!
فيزيک و رياضی را خيلی دوست داشتم!‌دبيرستانی که بودم هاليدی می خواندم. تجربی بودم ولی حسابان و ديفرانسيل می خواندم!‌شيمی را هم از مورتيمر!‌ولی زمين و جغرافی را هميشه ۱۶ می شدم.
اوايل رياضی و فيزيک را دوست نداشتم.از سال سوم متحول شدم!
سال آخر بدجوری افتادم تو خط درس!‌ولی نه ۱۴ ساعت در روز!‌ولی روزهای مدرسه ۵ تا ۶ ساعت و روز تعطيل هم ۱۰ ساعت.
با برنامه ی مدرسه و راهنمايی مادر درس می خواندم!‌و البته معلمی به نام مهندس اسکندری!‌يک معلم فيزيک که مشاور کنکور هم بود!‌خدایش خیر دهد!
 بيشتر با دوستام درس می خونديم!‌سه تايی و دو تايی.خانه ما!‌۳ تا که می شديم چون هر کس ساعت خاصی می خوابيد چراغ خاموش نمی شد!
معلم های خوبی داشتيم.هر چند کتاب زيست آن سال عوض شد ولی با دو معلم زيستی که داشتيم مشکل حل شد.ریاضی را بیشتر می خواندم تا هر درس دیگری! هنوز وقتی معلم زیست پیش دانشگاهیمان این را می شنود کفری می شود!!!!
کنکور خراب شد و تستها را جابجا زدم. ولی قسمت اين بود که اينجا قبول شوم. خدا را شکر!‌از خزانه غیبش چیزهایی به آدم می دهد که ....
این آخری فقط یک نمونه اش بود!‌و الا من و این کارهایی که حالا می شود بهش گفت رزومه!‌ من به این جاها نمی رسیدم!‌رساند مرا!
نمی خواهم شعار بدهم!‌یک نمونه اش وقتی بود که دانشگاه قبول شدم!‌پکر بودم و ناشکر ولی بعدنش فهمیدم چقدر این رشته و این دانشگاه مرا پیش انداخته در راه زندگی!
درس خواندن به نظر من با آنچه خودم درک کرده ام تا حالا و تجربه ای که بعدن کسب کردم (سه سال مشاوره کنکور و یک سال کار تست!) یعنی علاقه!‌بعدش هم استعداد و توانایی و بعدش تلاش! این سه تا که باشد همه چیز ممکن می شود!‌

   + مائده ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()