عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آقای نديده ام!

  امروز تو در عرفه ای و من اینجا نشسته ام!

  تو سر می زنی به گوشه گوشه چادرها و من به گوشه گوشه دلم!
  تو می شماری: انت....انت....انت
                    انا.......انا......انا
     و تو هیچ کدام از اینها نیستی
و من که مهر سکوت بر لبم زده ام تمام آنچه هستم که تو 
می خوانی!
  تو آماده می شوی که نمی دانم کدام رذیلت نداشته را قربانی کنی و من خود را قربانی

  همه رذیلتها کرده ام!
  آه چطور به خودم اجازه می دهم که بخوانمت:آقای ندیده ام بیا؟!!!

۵شنبه غروب:
آقای ندیده ام! دیدی عرفه هم غروب شد‌‌؛ نیامدی!!

   + مائده ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
    پيام هاي ديگران ()