عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

   ميگن بداخلاقه.ميگن مغروره.ميگن خودش را بالاتر از همه مي بينه. ميگن مي خواد با همه دعوا کنه. ميگن خشنه. ميگن مي خوا همه را ضايع کنه.

تقريبا همه همين چيز ها را ميگن.

 تا حالا هميشه تنها ديدمش. هيچ وقت نديدم با کسي راه بره. به جز يکي دوبار آن هم به ضرورت نديدم با کسي حرف بزنه. هيچ وقت نديدم با کسي حال و احوال کنه. هيچ کس هم باهاش کاري نداره. هميشه تنهاست.

ميگن يه هو اين طوري شده. ميگن قبلا خوش برخورد بوده و زودجوش .

ولي نميگن چرا اين طوري شده. نميگن !! نميگن حالا که اين طوري شده چرا به حاله خودش گذاشتنش. نميگن که چرا سراغش نرفتند تا مشکلش را حل کنن.نميدونن که اصلا مشکلي داره يا نه!فقط ميگن آدم خوبي نيست. باور کن!

 ولي مگه خودشن خوبند که اين طوري ولش کردن "؟

 

   + مائده ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱۳
    پيام هاي ديگران ()