عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

زيبا سلام!

امروز!
هر که رسید ، پرسید: چته؟! شنید: سرما خوردم! ولی  نشنید: دلم هم سرما خورده!
شب! سفید! هر چند هنوز منتظر اون فایلهایی ام که ریحان قولشو داده! تو راه برگشت داشتم  اون چیزایی که خودم ضبط کرده بودم از برنامه رو گوش می دادم!
ولی امشب: یکی دیگه باید حال هممونو خوب بکنه!
خردم، خرابم و دل تنگ!
                             در واپسین دقائق نیرنگ!
تنها نشسته ام که بیایی!
آخر تو را قسم که خدایی!
می گفت: نیا که دلم تنگ تر شود!
                            آشفتگی هر نفسم پررنگ تر  شود!
دورم، ملولم، خسته و زار
                        دل مانده حیران که چیست کار
می گفت و می گریست و دلم را برد! ولی....
کاش! در راه بازگشت نباشد دلم خموش!

کاش! آنجا بماند و من را .....
کاش!


.....اون هممونو دوست داره! خالق ماست! خالق!
.....پهلوون!

لعنت برآن کسان که تو را آه.....
قصاب غاصبان که تو را آه
بی قافیه صریح بگویم
تف بر تمامشان که تو را آه

اشک! اشک! اشک!
اینجا ندارد و آنجا!
ولی به خدا دارد! به خودت قسم! دارد!
رد تمام اشکهایم به همین تابلوی دیوار اتاقم می رسید که قبه الخضرا دارد و نور!

خدایا این چه بازی ایه! چرا با من؟ اون مشهد! اون گوشه مسجد گوهرشاد! حالا چرا اون دعای صحیفه باید باز بشه؟ چرا؟
خدایا اگه داری امتحان می کنی که نه! اگه داری دلمو می سوزونی ، آخه آوار رو که با کلنگ جمع نمی کنن!
چیه می خوای بکشی! مگه نگفتی میارمت اینجا! خونه خودم! خودت دادی! من که اومده بودم مشهد تشکر! نمی گی این دختره طاقت نداره! نمی گی تا سال دیگه خیلی مونده!




   + مائده ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()