عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

از مهمونی رفتن متنفرم!
توو  کل فامیل دو طرف، شاید خونه ی دو سه نفر باشه که بدم نیاد برم! و تو دوستان تقریبا کسی نیست که استقبال کنم از مهمونی رفتن به خونه شون!

توی این 5 سالی که رفتم دانشگاه کلن 4 تا مهمونی رفتم! نه اینکه رابطه م با بچه ها کم باشه، ولی از مهمونی رفتن خوشم نمی یاد!

یه بارش که شیراز بود هم به خاطر زینب رفتم که تنها نباشه! می خواستم هتل بمونم تا بچه ها از خونه ی دوست شیرازیمون برگردن! ولی به اصرار زینب رفتم!
دفعه های دیگه هم زودتر از همه برگشتم و دیرتر از همه رفتم!
حالا امشب ....

سجاد مشهد رفته! محدثه هم رفته فشم! و من فشم نرفتم! چون حوصله نداشتم.از بودن در جمع آدمهایی که می رفتند فشم خسته می شدم و کلافه، نرفتم! نقطه ی مشترکی نداشتیم برای با هم بودن!
یکی از دوستان مادر همه را دعوت کرده بود به خانه شان! و مادر اصرار داشت که بروم!
بحث کردیم! من گفتم که در آن جمع نه آدمی هم سن من هست و نه هم صحبت من! ولی قانع نشد! می گفت دوستش ناراحت می شود!
خب اگر حوصله داشتم که می رفتم فشم! آن هم با آن همه اصرار زهرا! آن همه اس ام اس !
ناراحت شد و رفت!
تمام هفته کلی آدم می بینی که بی هیچ ربط معقولی هم دیگر را تحمل می کنیم، خب یک آخر هفته این طوری نباشد مگر چه می شود!نمی دانم چه اصراریست که هر بار سر نرفتن به یک مهمانی این همه بحث دربگیرد!
قبول،این که من با آدمهای دیگر کنار نمی آیم، ضعف من است! ولی من همینم بابا! چرا باید آدم 24 ساعت خودش را عذاب بدهد! کم بدبختی و سیاه فکری نداریم تو زندگیمون! این ها هم بخواهد اضافه شود که دیگر می شود هیهات!

   + مائده ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
    پيام هاي ديگران ()