عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ياد بود نه!‌ياد هست!

امروز مراسمی داشتیم در دانشکده : یادبود دکتر دربندی.و من که بی هوا درست ۱۵ دقیقه قبلش مجری شدم!‌این متن را هم در آن میانه خواندم.به یاد دکتر دربندی:

وقتی خبر را گرفتم دیروقت بود.حدود 11 شب!به هر کس که توانستم تلفنی و با sms خبر دادم.
فردایش یکی از فارغ التحصیل های دانشکده جواب داده بود: بگو sms  دیشب دروغ بوده!
کاش دروغ بود که ما به مراسم تشییع پیکر استادی رفتیم که خانواده اش و خودش
ساده بوند و آرام.
سخت بود که اولین بار پس از کسب درجه ی دانشیاری، استادت با آمبولانس بهشت زهرا وارد دانشکده شود.
سخت بود بالای سر کسی زیارت وارث بخوانی که همیشه در حال درس دادن بالای سرت می آمده!
سخت بود بدانی که دیگر هیچ پژویی با آن صندلی بچه وارد حیاط دانشکده نخواهد شد.سخت بود روی پیکر کسی که دوستش داشته ای و مهربان و مادرانه استادت بوده خاک بریزند و تو فقط نگاه کنی و فقط نگاه کنی! و دختر بزرگش بی صدا جلوی تو گریه کند و گریه کند و تو فقط با اشکهایت هم دردی کنی! باز هم بی صدا!
سخت بود که همین هفته ی پیش در کنار حرم امام رضا برای شفایش زیارت عاشورا خوانده باشی و حالا....
سخت بود که به یاد ندای ندای 4 ساله اش، روضه حضرت زینب بخوانند!
سخت بود که با تمام وجودت لمس کنی که دیگر دکتر دربندی هرگز صدایت نخواهد کرد.دیگر نخواهد گفت:"دخترم بیا ببینم چی کار داری؟!!"
کاش دروغ بود! اصلا چرا این ساعت لعنتی زنگ نمی زند تا من بیدار شوم و ببینم همه ی اینها یک خواب بوده و کلاس تشخیص راس ساعت 7:30 شروع می شود . استاد قبل از همه ی ما سر کلاس حاضر شده!
.

.

.

.
حتی با تمام ایمانمان به مصلحت خواهی پروردگار، تلخ ترین راست دنیا همین است که : وعده ی دیدار ما با خانم دکتر دربندی، دیگر فقط قطعه ی 218 بهشت زهرا خواهد بود.
به یادش فاتحه ای بخوانیم.بسم الله الرحمن الرحیم....

   + مائده ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()