عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

فکر می کنيم!

پدر یکی از دوستان من فوت کردن.برای شادی روحشون صلواتی بفرستین!

*هر چند هنوز دقیقا نمی تونم بگم می خوام چی کار کنم،ولی خیلی گیج نمی زنم! یعنی می دونم یه کارایی رو نمی کنم!

اما گفتن این حرفا و دلیلها اون هم برای کسانی که محیط درس و رشته ی تو رو اصلا نمی شناسن، سخته!

این که می گم اصلن، به معنای توهین نیست! آدمها یه چیزایی رو از دور می بینن، ولی دور و نزدیک ماجرا خیلی فرق داره!

*استادی داریم که همیشه سرکلاس می گه حتی پزشکها هم نمی فهمند که دندون پزشکا چی کار می کنن! چه برسه به مردم عادی!

خیلی راست می گه! حالا فک کن تو بخوای برای کسایی که نمی دونن چه خبره توجیه کنی!یعنی توضیح بدی!

*یه استاد دیگه ای داریم که کلن معتقده من هدر رفتم! یعنی می گه تو باید همش بچسبی به تحقیقات علمی و بی خیال کارهای فرهنگی- اجتماعی بشی! با اینکه دل خوشی از من نداره یه جملش خیلی بهم چسبید!
 گفت: اگر انتخاب راه ادامه تحصیلت متفاوت بود موفق می شی! چون اولین هستی!
با اینکه این یه سیاسته ولی من قبولش دارم!


*حالا دارم فکر می کنم و مشورت تا تصمیمی بگیرم که نتیجه ی متفاوتی داشته باشه!

درسته که خوندن این رشته توی یه دانشگاه دولتی اونم توی تهران خیلی خوبه وبازم درسته که ادامه ی تحصیل تو همین رشته خیلی سخته ولی شدنیه! اگه من هم نرم اونجا خالی نمی مونه! یکی دیگه می ره ولی باید یه انتخابی کرد که فقط برای تو ایجاد شده باشه! فقط!


*زینب می گه 60% سخت گیریهامو قبول داره یعنی 60 درصد پیچیدگی های نگرشمو! ولی 40% رو نه!

زینب دختر عاقلیه ولی نمی گم اون 40% رو قبول دارم شاید فقط 10% مواردی رو که- به قول یه بنده خدایی -complex می بینم باید simple دید!


**بازم دنیا داره هم چنان می گذره! همین!

   + مائده ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٩
    پيام هاي ديگران ()