عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخرين افطاری امسال!

عکسهای آخرین افطاری امسال با مهمونایی که برکت بودن و رحمت! ماه بودن و ما به میزبانی اونها افتخار می کردیم! آخه حیاتمون وامدار اونهاس!

تازه رسیدم خونه!

دانشگاه بودیم! انسیه و مریم که دیروز هم اونجا بودن!‌روز تعطیلم اونجا بودن!

فردا هم باید بریم دانشگاه! از ۶:۳۰ صبح! آخه دیرتر بریم برای نماز جمعه خیابونو می بندن و نمی تونیم ماشین ببریم!

فردا مهمون داریم! فک کنم ۱۷۰ نفر! حیاط رو میز چیدیم! یادم بمونه از پر و خالیش عکس می گیرم!

از صبح بریم ایشالا تا یک ساعت قبل اومدن مهمونای گلمون کاری نمونده!

خیلی دنبال یه نفر گشتم که مجری برنامه بشه! ولی نشد! خودم موندم و حوضم!می خواستم شکار لحظه ها باشم و عکس بندازم! وقت میشه ایشالا!

از افطار عکس می اندازم!

مهمونامون ۱۰۰ تا از جانبازای جنگ هستن و یه عده از اساتیدمون! و گروه موسیقی و بقیه مهمونامون!

دعا کنین همه چیز درست پیش بره!
از هفته ی دوم مرداد دنبال کاراش بودن بچه ها! خدا جونم کمک!

حتمن عکسارو می ذارم بعدن!
فقط نمی دونم کی بخوابم! تا بیایم از مراسم و سحری بخوریم و نماز بخونیم ساعت ۵ میشه! بخوابم دیگه پا نمی شم! قرار شد بیایم دانشکده و یه دو ساعتی ساعت بخوابیم و بعدش کارامونو شروع کنیم!

   + مائده ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٢
    پيام هاي ديگران ()