عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

من خسته ام!

انگار خستگی قسم خورده که در من آشیانه کند! کاش می شد مثل خاک پای  چادرم آن را بتکانم!

تابستان هر سال تصمیم می گیرم که روزهایم جوری بگذرند که اول پاییز چیزی نمانده باشد از همه ی آنچه اذیتم می کند! هنوز تابستانم شروع نشده اتفاقات عین قطار ردیف می شوند!

23 تیر! 24 تیر! 27 تیر! 28 تیر!

سرم گیج می رود! امروز یک بار اگر پریسا نبود و بار دوم اگر درسا و پریسا نبودند ....

خواب از سرم پریده!

اشکهایم عین دانه های تسبیح یکی یکی می افتند! دل نازک شده ام! و زودرنج! عصبانی هم می شوم! به سرعت باد!

حتی در همین اتاق کوچک هم راه می روم و فکر می کنم آن قدر که از درد کف پاهایم، گذشت زمان را می فهمم!

.

.

.

 

ولی خدا را شکر! دنیا برقرار است و نفس ما در رفت و آمد!

   + مائده ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٩
    پيام هاي ديگران ()