عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخرين روز در ناوی ساد!

امروز ۱۰ جولای

برعکس روزای قبل امروز هوا واقعن خنک بود!

امروز ساعت ۹:۳۰ رفتیم دانشکده پزشکی و از اونجا هر ۴ نفر با یه تاکسی رفتیم به ییلاقی که قرار بود!

تو راه خبرنگار مجله ی دانشکده شون اومد تو ماشین ما تا با من مصاحبه کنه! در مورد ایران و تحصیل در رشته های پزشکی و ...

در مورد اینکه آیا کار دیگه ای بجز درس خوندن هم می کنم هم پرسید و وقتی شنید من معلمم انگار شنیده آفتاب شبا تو آسمونه تعجب کرد!

اولین و مسخره ترین سوال همه اینه که: هوو واز صربیا؟! یا اینکه دید یو لایک صربیا؟

و اولین و مسخره ترین جواب ما هم اینه که: ایت واز سوو بیوتیفول!

بعدش هم می رسن به اینکه بازم میاین؟ و ما هم می گیم حتمن! و بعد سوالات جدی تر می شه!

اینجا هم سخت ترین درسای علوم پایه آناتومی و پاتولوژیه و همه معتقدن که هر چی از این دو تا درس لازمه رو بعدن می خونیم دوباره! ولی همه به اهمیتشون ایمان دارن!

امروز توی اون ییلاقی که سعی کرده بودن دکورش خیلی قدیمی باشه کلی اسب دیدیم! و بزرگترین اسب عمرم رو هم دیدم! حیف که نشد سوارش بشم! از آخرین اسب سواری من حدودن ۱.۵ سال می گذره!

کلی بارون اومد مثل دوش تو فیلما!دو دقیقه بارون و دو دقیقه هم آفتاب!

والیبال بازی کردیم! توی هر تیم کمتر دو نفری بودن که ملیتشون یکی باشه! فک کنین چی می شد!!

اون وسط یه عده هم فوتبال بازی کردن! یه لهستانی عشق فوتبال بود! محشر بازی می کرد! یه هندی هم خوب بازی می کرد!

ظهر وقتی خواستیم نماز بخونیم بساطی داشتیم! رفتیم توی سالن ورزش اونجا و نماز خواندیم!

و ناهار: اولین غذای گرم ما تو صربستان! ما ناهار ماهی خوردیم! یکی از هندی ها اصلن تعجب نکرد!ولی گفت که دوست مسلمونش تو هند اصلن به نخوردن گوشت غیر حلال معتقد نیست! ولی بقیه از تعجب شاخ درآورده بودن!! که ما گوشت نمی خوریم!

کلی سگ اونجا بود و من تمام مدت نگران بودم! به خاطر همین وقتی یکی از بچه های لهستانی خواست زودتر برگرده من و داداشی هم برگشتیم! جاتون خالی توی آنچنان ترافیکی گیر کردیم که نگو! می خواستن ما خیلی ترافیکای تهران یادمون نره! آخرش هم نفهمیدیم چرا ترافیک شده بود!

یه خانمی توی همکف اینجا ( خوابگاه دانشجویی که ما توش ساکنیم) سوپرمارکت داره و خیلی هم مهربونه! هر بار که ما می خوایم بریم بیرون میاد با ما احوال پرسی می کنه! جالب اینه که یه کلمه هم انگلیسی بلد نیس و باز هم این همه با ما صحبت می کنه! حتی یه بار که داداشی رفته بود نون و آبمیوه ازش بخره و من باهاش نبودم پرسیده بود مادام کجاس؟!! و برای اینکه داداشی منظورشو بفهمه ادای سرکردن روسری رو درآورده بود!!

این روزا دلم برای رادیو تلویزیون خودمون تنگ شده! اینجا یا نمی فهمیم بقیه چی می گن یا باید انگلیسی حرف بزنیم! داداشی یه وقتایی با منم انگلیسی حرف می زنه! به جاش یه بار جواب یکی رو فارسی داد!!

به امید خدا ما فردا صبح ساعت ۸ از اینجا می ریم بلگراد! احتمالن ۱۰ می رسیم و حدود ۱۳:۳۰ به طرف استانبول پرواز می کنیم! حدودا ساعت ۱۴ به وقت استانبول می رسیم اونجا! تا ساعت ۹ تو شهر می چرخیم! بالاخره باید برای چند نفری سوغاتی خرید! آخه اینجا هیچ چیزی نبود! و بعد هم ساعت ۳ صبح احتمالن می رسیم تهران!

پ.ن:

دیروز که گفتم موقع ارائه ی من داور دندانپزشکی نداشتن پس برنده شدن بی برنده شدن! از پنل ما یه پسر روس برنده شد!

اون دانشجوی تبریزی هم نیومد!

بعد هم من به زبان انگلیسی ارائه دادم!
خدا اجر دنیا و آخرت به مامان جون و بابا جونم بده که قبل از اینکه الفبای فارسی رو یاد بگیرم انگلیسی یادم دادن! اینجا مهم ترین کاربرد انگلیسی تو زندگیمه! البته بعد از مدرسه و کنکور و دانشگاه ! و قبل تر از اینها مهمونای خارجی شرکت قدیمی بابا اینا! آخه اون موقع ۹-۱۰ سالم بود و فقط از اینکه با اونها حرف می زدم کیف می کردم! ولی اینجا زندگی آدم به بلد بودن یا نمودن انگلیسی گره می خوره!

من اینجا از الهه خانم آرانیان گل تشکر می کنم که منو شرمنده کرده! ( لینکش در ستون راست صفحه به نام غزل ناب جوونی هست!)الهه جان باید بگم که من شایستگی این لقب(دانشمند) را ندارم!

من اینجا فهمیدم که ما در ایران کارهای بزرگی می کنیم که اون را ارائه نمی کنیم در سطح دنیا! پایان نامه های خیلی از دانشجوهای ما ارزش فوق العاده ای داره! تازه ما تو ایران کمبود امکانات داریم! و الا می ترکوندیم!

ما باید به این کنگره ها بیایم که ارزشهای فرهنگی و مذهبی کشورمون رو به همه دنیا بشناسونیم! امیدوارم نماینده خوبی از سوی جامعه دانشجویی ایران در بین نماینده های سایر کشورها بوده باشم! 
البته حدود یک ماه پیش کنگره ی دیگه ای توی هلند برگزار شده بود و تعداد خوبی از ایرانی ها اونجا شرکت کرده بودن!

و باز هم امیدوارم بتونم هم تو عرصه ی علم  دندانپزشکی و هم در نوشتن موفق باشم! من امیدوارم روزی دکتری بشم که از نویسنده های خوب رادیو باشه !

نمونه اش را در موسیقی و نقاشی داریم! دو تا از اساتید دانشگاه شهید بهشتی که متخصص دندانپزشکی و هنرمند هستند!

الهه جان!بازم ممنونم که از من یاد کردی!

امضا: یه رادیو جوانی!

   + مائده ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٩
    پيام هاي ديگران ()