عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ناوی ساد! صربستان

حتي اينجا در اين شلوغي صداها و حرفها و لهجه هاي نامفهوم، فقط حضور تو كم است! نمي دانم چرا اينجا نبودنت بيشتر معلوم است!
انگار نگاه هاي غريب اينها بيشتر در عمق زخم نبودنت پيش مي رود و درد تنهاييم را هزاران برابر يادم مي آورد!
گفته بودم كه در خواب ديدنت هم از آرزوهايم شده! به خاطر غربت اين لحظه هايم اين آرزو را برآورده كن!‏ و خوابم را رنگي!
آهاي پيچيده در عطر نرگس بهمني باز هم خمار شده ام! مرهمي نمي آوري براي كندي نفسهاي سردم؟

امروز ۹ جولای:

از ساعت ۶ بیدار شدم و تمرین کردم!

نفر چهارم در پنل سوم بودم! داشتم رب اشرح لی صدری می خوندم که صدام کردن!!ساعت ۱۰ ارائه دادم! ولی چون داور از دانشکده ی دندانپزشکی نداشتن احتمال برنده شدن منفی شد! ( چه بد!)

ولی همه ی آدمهایی که ازم سوال کردن و دوستام گفتن بهتر از بقیه بوده! و جالب اینکه دانشجوهای پزشکی می اومدن درباره سایر مزیتهای دستگاههای رادیوگرافی دیجیتال در دندان پزشکی سوال می پرسیدن!

حالا می خوام از خودم تعریف کنم(!): دوستان جدیدم هم صربها و هم هلندیه و هم داداشی از خوب بودن لهجه ام تعریف کردن!!و اینکه تپق نزدم!و همه هندی ها و قزاق ها و اکراینی ها رو به عنوان نقطه مقابل من عنوان می کردن!!

اما عصر رفتیم کلی گردش! دو ساعت و نیم تو شهر پیاده رفتیم با یک راهنما!کلی اطلاعات کسب کردیم!

راهنمای ما به زبونهای انگلیسی و ایتالیایی مسلط بود! در طول مسیر هم ما کلی اطلاعات کسب کردیم و هم اون کلی در مورد ایران پرسید!

می دونین که من خودم آخر روابط عمومی و داداشی هم بدتر از من! بخاطر همین کلن بی خیال بقیه شده بود و فقط با ما حرف می زد!

ناوی ساد دومین شهر بزرگ صربستان بعد از بلگراده! ۱۴۰۰۰ دانشجو داره.دانشگاههای خصوصی خیلی ارزشمند نیستن!!

باز هم به مرکز شهر و پارک دانوب رفتیم! پارک توی روز خیلی زیباتر بود!

رودخونه دانوب را دیدیم و سالن تئاتر شهر!

نکته جالب انزجار این خانم از آمریکا بود! با اینکه اروپای غربی درس خونده بود از اونجا هم خوشش نمی اومد!

دو تا کلیسا دیدم! کلیسای کاتولیکها و کلیسای ارتودکس ها! تو کلیسای ارتودکسها شمع هم روشن کردم!! و یه چیزی شبیه تسبیح خودمون داشتن که خریدم! این تنها چیزی بود که در این ۳ روز به جز نون و آب و آبمیوه و بلیط اتوبوس اینجا خریدم!

یه جایی هم بود که قبلن جز مکانهای زیارتی یهودیها بوده که در جنگ جهانی دوم داغونش کرده بودن و حالا دوباره بازسازی شده بود! راستی اینجا هم یهودی ها به درون گرایی معروفن!

ما کل دو ساعت و نیم پیاده روی رو درباره فرهنگ مردم اینجا و خودمون و آداب و رسوم و ... حرف زدیم! طرف کلی ابراز علاقه کرد که بیاد ایران! ما هم بهش میل و اینا دادیم! تازه قراره عکسارو برا اونم میل بزنم!

دو تا نکته مونده:

 یکی اینکه ما دو روز پیش در بانک نزدیک دانشگاه پول چنج کردیم! و به ما ۴۰۰ دینار اضافه داده بودن و وقتی امروز رفتیم بهشون پس بدیم نمی دونین چه جوری لازمون تشکر کردن! این یکی از بهترین صحنه های این چند روز بود! فک کنم به ایرانی ها علاقه مند شدن!

دوم هم : بشرای گلم من اینجا فقط صدای رادیو جوان رو ندارم! رادیو جوان اگر برای تو صداست برای من کلی آدمه! من از اینجا با بچه هامون در ارتباطم! هم اینترنتی و هم با اس ام اس! تازه اینجا براشون شعر گفتم!

الان که ما اینجاییم همه رفتن رستوران!

نمی دونم فردا هم وقت می شه بیام نت یا نه! چون فردا از ۹:۳۰ می ریم بیرون شهر برای گردش!

   + مائده ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()