عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

دیشب ساعت ۱۲ گوشیمو سایلنت کردم ولی بیدار بودم. از ساعت ۱:۱۵ کلی اس ام اس زدیم و گرفتیم با ۴ -۵ نفر از بر و بچ!

.

.

.

من آدم خودخواهی ام ( اینو افرادی که خوب می شناسن منو می دونن) ولی دیشب کم آوردم!

یه لحظه بغض کردم و حتی بعدش گریه ام گرفت! به خاطر بی انصافی یه سری آدم!‌به خاطر یه چیزی که نمی دونم اسمش چیه! ولی خوب نیس!

چرا آدما این طوری برخورد می کنن! هر چند به قول دکتر نامجو مهم ترین علل پیشرفت هر کسی آدمهایی هستن که اذیتش می کنن و می خوان حالشو بگیرن ولی با همه ی اینها این برخوردها نه این که آدمو عصبانی کنه ها نه دل آدم را می سوزونه!

خدایا چرا دنیا این جوریه؟! خدا کنه اگه یه روزی من خواستم صاف صاف تو چشم معلم هام ( تو هر محیطی) نگاه کنم و منکر ارزششون و زحماتشون بشم زنده نباشم! 

خدایا به ما کمک کن ارزش زحمتی را که برامون می کشن را بدونیم و قدردان باشیم!

مامان عطی و ریحانه و پریسای گلم من دیشب از طرف همه ی شماها و خودم قول دادم که با همه ی انرژیمون زودتر یاد بگیریم و یه کمی جوابگوی این زحمتایی که برامون می کشن باشیم!

پ.ن:

  • من ساعت ۴ خوابم برد! این قدر فکر کردم که یه لحظه شک کردم شاید من پریسام!!(پریسا خیلی فکر می کند!) 
  • من درس را خواهم خورد! نه برای خودم یا درس!‌برای قدردانی!
  • همه ی دوستان همیشه من برای من و این گروه تازه نفس و مصمم دعا کنید!
  • هنوز از سفارت صربستان خبری نشده! آیا ما خواهیم رفت؟!

   + مائده ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()