عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

مثل هميشه!+راديو جوان

دلم می خواست در آغوشم بگیری سخت!

و من تمام این حرف های نزده ام را گریه کنم.همین امشب!

و تمام غمهای ناپیدا را اشک !

دلم می خواست تمام بغض هایم را مثل حبابهای صابون ...

دلم می خواست بیایی و بگویی :گریه کن! شاید آرام بگیری!

دلم می خواست به ازای تمام کلمات سنگینی که شنیده بودم و تمام آنچه روی دوشم سنگین شده بود تو به چشمهایم نگاه کنی.و همه را بخوانی و دستم را بگیری و بگویی قبول!

دلم می خواست راه برویم. توی همین خیابانهای شلوغ کر! و تو شعر بخوانی و شعر بخوانی و شعر بخوانی!

دلم می خواست...

ولی باز هم تو نبودی! مثل همیشه!

پ.ن:

امروز سها را دیدم! باهوش بود بی شک ...ولی فاصله داشت با پدر در ذکاوت! نه به خاطر تجربه!

امروز هم جلسه هر هفته ۴ شنبه های حلقه ی طنز و ترانه رادیو جوان برگزار شد.( هر چند کلاس طنز ما هم در آلاچیق برگزار شد و رسمن کلاس نبود. البته آثاری خوانده شد!)مثل همیشه استاد مجری بودند و باز هم فرزاد حسنی در کمال بدقولی نیامد! بندگان خدا آنهایی که برای او آمده بودند!(در کمال بدجنسی!)

مهمان ویژه هم رضا بنفشه خواه بود!

دیروز تولد پریسا بود!

این روزها خیلی ها که انتظارش را ندارم رادیو جوان را گوش می دهند. نسل سوم می پسندند اکثرن! اما نسل دومی ها خیلی هاشان به اجراها و متنها معترضند! نمی گویم جای انتقاد ندارد. اما به قول خیلی ها سنت شکنی همیشه مخالف دارد!
خیلی ها هم در همین رادیو می خواهند انحصار طلب باشند. مهم نیست.

حالا که رادیو جوان مخاطبش را پیدا کرده باید آن رسالت مهم خودش را عملی کند که حرکت به سوی جلوست.آن هم به همراه مخاطب! به امید خدا!

   + مائده ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()