عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خواب! بيدار! خوب! بد! هيچ کدوم!

امروز صبح با کلی انرژی شروع شد. کلاسهای دکتر سمیاری را برخلاف خیلی ها دوست دارم!(یاد حرف یکی از بچه ها افتادم.می گفت: هر کی بقیه دوست ندارن کلاساشو تو همونا رو دوست داری!)

بعدش رفتم از حدیث adam's clasp و C clasp یاد بگیرم. و دکتر هنردار را دیدم و پوستر را نشونشون دادم. سوالام را هم پرسیدم.

اون قدر از یادگیری چیزهایی که گفتن خوشحال شدم که دکتر با دیدن قیافه ی ذوق مرگم گفتن: انگار صبحت خیلی به خیر شده! منم که خوشحال!

بعدش بخش ارتو اولین ضد حال بود.اون همه فنر labial و lingual و ...

بعدش ضد حال دوم طول کشیدن کلاس بود که تا ۱ طول کشید.چون استاد وسط کلاس رفتن جلسه!

آخریشم جمله های یه نفر بود که حتی نتونستم جوابشو بدم. فقط برای کش نیومدن بحث قبول کردم یه کاری را انجام بدم. شاید من هم نفعی داشتم تو ماجرا ولی اگر من جای اون بودم حتما یادم می موند که از اینجا به بعد ماجرا نفعش مال شخص اونه و نباید خیلی هم انتظاری داشته باشه.
بحث مرام و اینا نبود.چون تو رابطه ی ما کمتر و حتی به ندرت مرام مطرحه!من تا بخشی از یه کاری را کردم و حالا بقیش با اونه! اصلا بگذریم.

بعدش تو اوج ترافیک رفتم کلاس. به حراست که رسیدم تا اومدم کارتم را بدم. گفتم بی خیال همه چی.الان کلاس و شیطونی و بچه ها و استاد! (با همه درگیری های مربوط به این ماجرا! البته از نوع ذهنی!)

سر کلاس هم خندیدم و هم شلوغ کردم. و البته فیزیکال خیلی هم خوب نبودم. پریسا دستشو می ذاشت پشتم قلبه درد می گرفت! کلا آریتمی داشت امروز!

بعد از کلاس تو راه بحثهایی پیش اومد که خیلی نگرانی توش ذخیره شده بود! (مثل فنرهای ارتودنسی که توش باید استرس جمع بشه تا کارشون را انجام بدن!)

خونه:
کار یه بنده خدایی را تا حدودی راه انداختم و یه تلفن زدم بهش و بعد هم از شدت ... خوابیدم. نمی خواستم بیدار شم. گوشیمم خاموش کردم. ولی با صدای زنگ طولانی تلفن پریدم. صدای پریسا با وجود بسته بودن دراتاقم می اومد. پا شدم بهش زنگ زدم و گفت استاد بهت ۰.۷۵ آفرین دادن! استاد ما تا حالا به همه نیم آفرین دادن!

و گفت .... نمی گم!

می خوام تا اذان صبح درس بخونم به جبران همه چیز!

   + مائده ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()