عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

باران و سفر

این شبها آسمان هم می گریست.هم زمان که اشکهای من از بلندی گونه ها به گودی چانه ام می رسیدند!

با هر اشک من، آسمان هزاران قطره سرازیر می کرد تا . . .

اما در دل آسمان پس از بارش قوس و قزح وصل کمان می زد و در میان دل من باز اندوه غربت سنگینی می نمود.

تو نمی آمدی و باز من غم کهنه ام را با درد نو رسیده آسمان در شب بعد می گریستم.

حتی فردا شب که آسمان دردی ندارد که ببارد، من باز حسرت نیامدنت را قطره فطره بر گونه هایم می غلتانم!

.

.

.

امروز ساعت  صبح1:40 رسیدیم تهران از بهترین سفر دانشجویی تمام عمرم. یا حتی بهترین سفر داخلی عمرم!

هم اینکه مشهد بود و امام رئوف.

هم اینکه هم سفرانی داشتم  بی نهایت خوب! و هر چند متفاوت، یک رنگ!

قول دادیم به هم که خاطراتمان را بر ای خودمان نگه داریم. فقط خودمان! در فرودگاه آخرین بار قول دادیم.

و عکسهای سفرمان که شاید 500 تایی بشوند را به همه نشان ندهیم.

هنوز هم می گویم که در تمام  این لحظات گذشته حسرت آن ثانیه های شیرین را می خوردم.حالا دیدی چرا برایت نوشتم شیرینی لحظه هایم همیشه با غم از دست رفتن آنها ممزوج بود!

راستی هم سفر: مامان،خوب خوابیدی؟!   :- )

 

   + مائده ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()